تبلیغات
< هنرکده .اسماعیل خانی
هنرکده .اسماعیل خانی

اسماعیل خانی ... نوازنده . آهنگساز
عضو کانون تخصصی آهنگسازان خانه موسیقی ایران


سه روز . . . سه نامه

نامه اول

از قدیم گفته اند که پائیز فصل عاشقهاست . و من حالا باید برای تو یا برای خودم عاشقی کنم

  ...   ساعت 2 شب است . بدون نگاه به مطالب و حرفهای گذشته خواستم کمی حرف بزنم . به همین خاطر قلم و دفترم را برداشتم و به حیاط آمدم و آسمان تاریک و پر از ستاره را دیدم ...  همه چیز مهیاست برای از تو نوشتن ، و من نمیدانم الان در این ثانیه ها با دوری و تنهائی و دل نگرانی های من چه می کنی ؟

شب از نیمه شب گذشته و دلتنگی شدیدی را در خودم احساس می کنم . امشب می خواهم برای تو که دوست وفادار من هستی و ایمانت نسبت به من همواره بیشتر از بهای خود من بوده و هست ، بنویسم و بگویم : من همیشه تنها صفتی را که برای خودم می پسندم " سادگی و صداقت " است . و اگر خود من آنرا خیلی کم داشته باشم ، لااقل خیلی دوست دارم و میدانم عزیزتزین حالتی است که یک انسان می تواند داشته باشد .از مهر و محبتهای تو و آنهمه لطف و مرحمتی که نسبت به من ناچیز ابراز می کردی شرم دارم و خودم را هیچوقت لایق این همه تعریف و تعبیر نمی دانم و نمی بینم . و شما که به عنوان یک دوست مدتهاست تکیه گاهی در مسیر پر افت و خیز زندگی ام بوده اید ، تسکین بخش جراحتهایم بوده اید ...  در این مدت باید مرا بیشتر از دوستان بیگانه ای که همواره خودم را در انبوه آنان تنها می یابم ، بشناسید ... اگر می بینی و می گوئی که چرا من از هر چه پیش می آید و هر سخنی که مطرح می شود چیزی می دانم ؟ نه به خاطر آن است که همه چیز می دانم و کسی چیزی نمی داند تا در نظرها جلوه کنم  .  بلکه از نادانی و تهیدستی خودم شرم دارم که درد نادانی و ندانستن است که اینچنین مرا در خواندن و نوشتن و گفتن بی تاب کرده است .کاش در این لحظه ها در کنارم بودی و مرا از چنگ این کلمات ؛ که نه مرا می فهمند و نه رنجم را احساس می کنند ، و اکنون فقط آمده اند تا مرا به تو بگویند نجات میدادی ... " چون لحظه های با تو بودن ، به معنای واقعی با تو بودن گذشت " . " با تو بودنی به معنای واقعی " .

چقدر دوست دارم در این نوشته ام با تو حرف بزنم . واصلا هم مقصودم از حرف زدن فقط بیان کلمات و مطالب نیست... مقصودم خود حرف زدن است " با تو "  !!! و احساس می کنم هیچ لزومی هم ندارد که خود را بپوشانم و حرفهایم را پنهان کنم ... چون در برابر هر کسی نمی شود با اطمینان همه عواطف و افکار و خصائص و عقیده های خود را نمودار کرد و همیشه یک مقدار از خودمان را به زحمت پنهان می کنیم و این یک شرط اساسی زندگی اجتماعی ماست . و من هم نمی توانم آن حالتی را که در باتو بودن به من دست میدهد ، به روی کاغذ بیاورم . و چون روی کاغذ فقط می توانم به صورت عامیانه بنویسم ؛ می گویم :  رنج زیستن در این دنیای وحشیها با وجود تو برایم سبک تر شده و مدتهاست که از زیبائیها و با تو بودن لذت می برم . امیدورام  تمام حرفهائی را که در این نوشته ناچیزم می خوانی ، بی روی و ریا قبول کنی و فقط منوال یک نامه عمومی نخوانی ...

پس در بی تو بودن از با تو بودن می نویسم  ...   اسماعیل

...............................................

 نامه دوم

      ...   بعد از مدتها درگیریهای شخصی و فشارهای کاری خواسته یا ناخواسته به سفری کوتاه دعوت شدم . سفری که هر ثانیه اش تجربه ای تازه و حرکتی نو برایم داشت . با آنکه خیلی خسته بودم ولی اصلا احساس خستگی نمیکردم  ... هیجان داشتم  اما  هیجانی پر از آرامش ، اصلا دلشوره نداشتم و هر ثانیه خیالم راحت تر بود . . .  از همه اینها که بگذریم مهمترین قصد سفرم دیدن بود  و  "دیدم " .  با چهره ای آرام ، نگاهی مهربان به دیدنم آمد . احساس خوبی در چشمانش موج می زد  . و هر دویمان خوشحال از این اتفاق     ...

...    فقط به هم فکر می کردیم و غرق در تنهائی هم بودیم _ خلوتی با هم _ خلوتی سرشار و دل انگیز  .  چقدر انسان محتاج فرصتهائی است که در آن هیچکس نباشد  . و در خلوت ما هیچکس نبود . نشسته بودیم در اندیشه  و غرق در نگاه هم . نمی دانم چند ساعت گذشت ؟ زمان را نمی توانستم شمارش کنم  .

و حالا که ناگهان بیاد آن لحظه ای افتادم که او در کنارم می خوابید و من نشسته درکنار بستر خواب ، لحظه ای در او خیره می شدم و گاه لحظاتی و گاه این تماشا مدتی به طول می انجامید . من این فرصت را سخت دوست می داشتم ، که نگاهش کنم " آزاد و راحت " آنقدر که نیاز داشتم و او بی خبر . همه سعی خودم را می کردم که با نگاههایم ترا نیازارم . تنها در این لحظات بود که می توانستم کامل ببینمت . چون در بیداری ، بیشتر نگاهمان در هم می آمیخت .  یعنی در بیداری به او نگاه می کردم در صورتی که او هم به من نگاه می کرد . . .  اما  در این فرصتهای اندک ، راحت و بیدرنگ به او نگاه می کردم . درست مثل اینکه دارم در تنهائی به تو می اندیشم " و من به تو می اندیشیدم و در عین حال در زیر چشمان من حضور داشتی "  " نبودنی که در پیش چشمانم حضور داشت " و من با او در حال صحبت و او هم هیچ صدائی از من  نمی شنید ...

منتظر می ماندم   ... تا اینکه بیدار شوی  .  وقتی پلکهایت شروع به باز کردن می کرد ، بدون هیچ انحرافی _ تردیدی _ تاملی _ به سمت نگاه من و چشمهایم آن دو دوست مهربان تو پر می گشایید و در هم می آمیخت و گوئی :  " دیداری پس از بازگشت  " .    یادم نمیرود بعضی مواقع ، تو بیدار بودی و به بازی چشمهایت را می بستی و خودت را به خواب می زدی ، تا من با تو تنها"تر" بمانم و تو نیز با من تنها"تر"  . و هر دو بی دیگری  ، اما  با هم باشیم . " در حضور هم یکدیگر را به یاد بیاوریم . " آزاد و راحت " . و اینچنین می گذشت پر از عشق و سرشار از محبت ...  چقدر این زندگی کردن را دوست داشتم و دارم . در یکدیگر زندگی کردن _ در یکدیگر نفس کشیدن و دم زدن _ در یکدیگر سفر کردن _ در یکدیگر گریه کردن _ در یکدیگر حکایت کردن _ در یکدیگر خاموش بودن _ در یکدیگر نگاه کردن و  . . .  هر کدام خود را در آیینه دیگری ببینیم و هر روز کشفی تازه ، خلقی تازه ، نیازی تازه ، و تجربه ای تازه تر .

ایمان من بر این است که ما باید در چهره یکدیگر ایمان خود را ، پیوند و پیمان خود را ، عشق و دوست داشتن ناگسستنی خود را هر لحظه ببینیم و بیابیم و احساس کنیم ... چقدر خوب است بفهمیم باید با یکدیگر و در یکدیگر حضور داشته باشیم و بفهمیم که در ما هرگز بیگانگی نیست . هرگز دوری نیست

فدای یک تار موی پر از رنگ شبت  ...  اسماعیل

 

نامه سوم           در ادامه مطلب

 

 

 

" هر ستاره شبی است که از تو دورم   . . .   چقدر اسمان پر ستاره است "

...    من همچنان ساکت و منتظر مانده بودم و کمی هم نگران از دیر آمدنش .

و او آمد و در نگاهش گلی سرخ بود . گلی به رنگ همه عمرم . به رنگ خونم . به رنگ خونش . گلی از جنس عشق و محبت ... پیش آمد و در او نگریستم و احساس کردم که گوئی او نیست . رنگ چهره اش تغییر کرده بود . صدایش مهربانتر شده بود  !!!   حرف میزد و من که تمام حضورم و تمام تنم مخاطبش شده بود ، هیچ نمی شنیدم و فقط حرفها و کلماتش را قطره قطره می نوشیدم _ می چشیدم .  او سخن می گفت و من های های گریه ام را در خاموش خویشتنم می شنیدم .    وقتی با چهره ای آرام نگاهم میکرد ، من در هر نگاهش چهره ای تازه تر از خودم می دیدم . و او نگاه میکرد و من در نگاهش آرام می شدم . او نگاه می کرد و من همچون شمع در آتش خویش قطره قطره می گداختم  ...  "  و او فقط نگاه میکرد " .   خاموش شدم و برای لحظه ای پلکهایم را بستم و احساس کردم در خویشن پنهانم گریسته ام . با مهربانی دستهایم را گرفت و همچنان در من می نگریست و من هم در او . گوئی از یک بیماری مرگبار و از زیر یک اوار رها شده ایم ...  نشستیم  ... به آرنج چپم روی زمین تکیه زدم و با دست دیگری دست او را گرفتم تا در کنار خودم بنشانم و در حالی که او به سوی من خم می شد گیسوانش پریشان ریخته بود و دوست داشتنی و چشمانش زیباتر  . به من تکیه داد  در حالی که لبخندی مرموز و پر از معنا داشت ... نگاهش دلم را مضطرب می کرد و من لرزان و هراسان ، خاموش ، نگاهش میکردم . اصلا نمی دانم چه حالی بود ؟ چه حالتی  بود ؟ غم و شادی کلماتی بی ثمرند  ... ناگهان دستش را همچون نیازی مجسم پیش آورد و دور من حلقه زد و با تمام چشمانش از من خواست تا او را در خودم بفشارم ، تا او را با همه نیازم حس کنم ... احساس عجیبی داشتم . تمام تنم انتظار می کشید . . . انتظار یک حرکت  !!!  او همچون شعله ای در روبه رویم زبانه می کشید و من بیقرار می سوختم .  و من سکون قله را داشتم  که آتشفشان مهیبی در دلش بیتاب انفجار است  .  او هر لحظه مهاجم تر و خشنودتر و من هر لحظه گناه کار تر . طوری که احساس  گناه و درد و پریشانی و پشیمانی و اضطزاب همه وجدان مرا ازار می داد .

نمی دانستم چگونه باشم ؟؟؟

نمی دانم این حالتم چقدر طول کشید ؟ تا احساس کردم که در آغوشش هستم .  آغوش گرم و پر از آرامش و نیاز  . . . " بستری نازک و بدنی لطیف " .  آنجا پر از غوغا بود و غرق سکوت  .  آنجا پاکی می افرید ! خوبی می آفرید ! عفت می آفرید ! بی نیازی می آفرید ! دلیری می آفرید ! گذشت و سرفرازی می آفرید و چه ها و چه ها  ؟؟؟

چه داشتم می گفتم  ؟  یادم نیست  !!!     ها  !!! از با هم بودن حرف می زدم  . . .  نمی دانم امشب چه مرگم  هست ؟ دنبال چه می گردم  ؟ بهانه ترا دارم  یا بهانه خودم را ؟ هر چه می نویسم احساس می کنم برایم بس نیست  . . . نمی گویم اصلا به کارم نمی آید  نه !!! اما  کفایت نمی کند  .

 ....    و حالا بی اختیار یاد آن لحظه ای می افتم که بدون آنکه حتی بفهمی با چشمانی اشکبار از تو جدا شدم .  و باید راهم را در با تو بودن  ؛ " بی تو " ادامه میدادم . همه چیز گذشت و باز من در راه رفتن بودم ... تو آغوشت را برایم گشودی و مرا در آغوشت جا دادی و من اشکهایت را از گونه هایت پاک کردم . . . ترا دست خدا سپردم   !!! بدرقه ات کردم و تو رفتی  ...  و من که حالا باید می رفتم   "  ماندم  "  رفتنی داشتم ، پر از ماندن  . " امیدوارم بفهمی که چه می گویم و این چه درد عجیبی است " . ؟

" رفتنی  پر از ماندن  "    . . .  احساس شب یلدا را داشتم که هیچوقت صبح نمی شود  . . .

من تصور می کنم  تمام روزهای مبادا  شب  یلداست  . دلم می خواد زمین و آسمون و ستاره و سیاره و همه و همه خراب شن رو سر من   ...  اما  ؟؟؟   نگاه مهربان تو ، تو مسیر زندگیم یه خراش کوچیک هم برنداره ...

مدتهاست که هر چه میگذرد ، بیشتر دوستت دارم  . اما اینبار نه مثل مجنون  _ نه مثل فرهاد  و نه مثل تمام آنهائی که عشقشان علتی برای اسطوره شدنشان شد  ... اینبار تنها مثل خودم  ، مثل اسماعیل  دوستت دارم  . . .   

بنده حقیر پروردگار اسماعیل خانی



پنجشنبه 4 آذر 1389 | نظرات ()



اسماعیل خانی ... نوازنده . آهنگساز
عضو کانون تخصصی آهنگسازان خانه موسیقی ایران

afshin_melodi@yahoo.com

اسماعیل خانی

اسفند 1395
بهمن 1395
آذر 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اسفند 1394
دی 1394
فروردین 1394
مهر 1393
فروردین 1393
دی 1392
دی 1390

چهارشنبه ء آخر سال
محمدسام خانی ؛ نابغه خردسال موسیقی ایران ؛ قزوین
حرف دل
شبهای قدر ... قدر عمر و افکارمونو بدونیم ... قدر دلامونو بدونیم
بیاد ۲۶ مین سالگرد زلزله ۶۹
حرفی برای تمام عمرم ....
حرف دل
یلدای بی تو
عشق یعنی ؛ یکی بود و دیگری ... نابود ...!!! همین
پاییز ...!!!
برای تو ... تا ابد
ARAMESH
ارکستر هخامنش
محمد سام . قشنگترین هدیه خدا
تو کی هستی ؟؟؟
!!! در بی توئی ...
سه روز . . . سه نامه
و بدانیم !!!
خدایا !!! تو در آن بالا ؛ تنها چه می کنی ؟
می خوام دست از سرت بردارم ...

سایت رسمی ارکستر هخامنش
قلب ها همه یخ زده
جعفر حسنی
ملاقات
گیل نگاه

وب سایت علی آقا
سایت آواز
آرش رضایی بزرگ
مجید لواف
فراهنگ
لمس ترانه
حنانه حقیقت
فاضل نظری
سینما هنر هفتم
دنیای زیبا
ستاره
صابر قدیمی
الهه
عشق + 2
تنهاترین تنها
صدیقه حسینی
مسعود جاوید نیا
شعرو ترانه
مریم
سوگند
عبدالجبار کاکائی
اندیشه خاکستری
قنوت
سعید دهدار
علیرضا سلیمانی
خبرهای جدید موسیقی ایران
آموزشگاه آوای ایرج
رویا رادان
mihanblog
دل شیدا
گالری عکس یغما گلروئی
خانه موسیقی ایران
خدای آواز ... حضرت ایرج
برای من یک پنجره کافیست
پرستو
سایه بون ( لطفعلی خانی )
پائیز سرد ... بهار
افشین یداللهی
نیما
مهران مدیری
خلیل جوادی
حامد عسکری
هنرمندان نامی ایران
بهاره مکرم
بابک صحرائی
ترانه مکرم
مونا برزوئی
اهورا ایمان
مریم اسدی
وبلاگ استاد گلپا

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

RSS 2.0