تبلیغات
< هنرکده .اسماعیل خانی
هنرکده .اسماعیل خانی

اسماعیل خانی ... نوازنده . آهنگساز
عضو کانون تخصصی آهنگسازان خانه موسیقی ایران


تو کی هستی ؟؟؟

به درخواست خواننده ، کار رو برداشتم تا کار نهائی رو آماده کنم . . . ممنونم از مهربونیاتون و نقدهای فوق العاده موءثرتون  ... هم خودم  و هم مهران  از همتون ممنونیم  ... برای پست بعدی آهنگی بنام برگرد رو میزارم که از ساخته های پارسالمه با صدای کیان  ...     دوستای عزیز  تو همین پست دو تا از كارامو گذاشتم كه ببینین و بشنوین  .   منتظر نظراتتون هستم   . یاعلی  

 

1. اجرای نظام مهندسی اسفند 89

2 . برگرد . با صدای كیان  . شعر سركار خانم شهلا محمودی

تو كی هستی كه چشماتو عبادت می كنم هر روز

به رفتار خودم با تو    حسادت می كنم هر روز

سلام به دوستان عزیز

امیدوارم خوب باشین  ...  برای این پست یکی از آخرین قطعاتی رو که آهنگسازی کردم رو براتون میزارم  . البته این فعلا ماکته کاره !!!  چون کار هنوز سکوئنس نشده ...  بشنوید و من هم مثل همیشه منتظر نظراتتون هستم ...


شعر : محسن اصدق پور

آهنگساز و نوازنده پیانو : اسماعیل خانی

ضبط : استودیو آوای مهر استاد تورج پیرزاده

خواننده : مهران سعیدی    نوروز 90 

                                                                  



چهارشنبه 31 فروردین 1390 | نظرات ()

محمد سام . قشنگترین هدیه خدا

سلام به دوستای عزیزم   امیدوارم حال همتون خوب باشه  ...

راستش خیلی درگیر کار هستم  و مدتهاست نتونستم آپ کنم  ...  برای این پست  عکس محمدسام عزیز و که خدا سه ماه پیش با تولدش به ما بخشید  میزارم ببینین  . چون به خیلیا قول داده بودم  ...   اینم  محمدسام من   

 

 

روزگار همتون خوش باشه   ...   بنده خدا  اسماعیل



یکشنبه 11 دی 1390 | نظرات ()

!!! در بی توئی ...

"بنام او که می بخشد تا روزی پس بگیرد "

دوست داشتنی من   . . . سلام

می خواستم بگم :  من مثل تو فکر نمی کنم  ؛  میدونم برای تو مهم نیست  . اما بهتره بدونی  !!!

برای من مهم اینه که دلم برات لک زده  ... حتی برای نخواستن و شکستن و و راندنت  .

نمیدونم چرا همیشه یک دلیل برای آمدن داریم و هزار دلیل برای نیامدن ؟  فکر می کنم  یک دلیل از آن تقدیر است و صدها بهانه از آن تاخیر  .

بگذریم     . . .   حقیقتش حالت رو جور دیگه هم می شد بپرسم  ؛ پس نوشتن نامه بخاطر دوری راه نبود . و اصلا نمیدونم چرا بعضی ها تصور می کنن نامه رو برای آنهائی نوشت  که دورند  ؟

                        تو این چند روز هر چقدر سعی کردم خودمو کمی آروم جلوه بدم  ، نشد  !!!  به هر دری می زنم  احساس می کنم تحت تعقیبم  . . . اینقدر خراب و گیج و مبهوت و تنها و تنها و تنها شده ام که زمان و روز و ساعت و  ...  واقعا از یادم رفته یا بهتره بگم از دستم در رفته ... مدتهاست که عقربه های ساعت و نمی شناسم ... یه دلهره عجیبی توی دلمه  ... راستش مدتهاست خستگی من از مرز جنون گذشته  " از خستگی ، خسته شدم " .  باور کن روزهاست که منتظرم  ... اصلا نمیدونم منتظر چی ؟ یا کی ؟ شاید دارم خودمو گول می زنم  ؟!!! ...........

                ...  من و تنها گذاشتی و رفتی  !!!   هر کاری می کنم از یادم بری به خدا نمیشه  . تو خودت میدونستی من دلم برای دیدن تو پرپر میزنه  . تو خودت میدونستی من فقط بخاطر اینکه با تو باشم از همه چیم گذشتم  .

چقدر دلم گرفته ؟ این شبا همش یادگار توء  ... میخوام یه تصمیم جدی بگیرم ، !!!  شاید این ترفندم کارساز بشه و فراموشت کنم . اینقدر از خوبیات و بزرگیات پیش همه گفتم که خودمم  باورم شده که برات خیلی کوچیکم  . . .  "  تو بزرگ شدن و خیلی دوست داشتی  ...  وقتی که تو بزرگه بزرگ شدی ، من کوچیکه کوچیک شدم  . وحالا بزرگترین آرزوم کوچیک نشدن تو  و کوچیکترین آرزوم بزرگ شدن که نه ؛ باز هم بزرگتر شدن  توء  .

این روزا و شبای بی توئی خیلی داغونم می کنه  خیلی  _  خیلی    . چقدر اشتباه کردم زود با تو خداحافظی کردم  !!!  یکی نبود بگه  ... ( آخه  آدم حسابی   یا عاشق ) ؟   چه میدونم  !!! مگه شب و از تو گرفته بودن ؟؟؟    خوب چند ساعت دیرتر   بهتر    ...   خودمم میدونم نادونی کردم . احساس می کنم دیگه اینجا امنیتی نیست . امشب باید به اندازه تمام شبای نبودنت بیدار بمونم .  دوست دارم  ثانیه به ثانیه  مثل راه رفتن کودک ، آب بشم ، بسوزم .

نگرانم    ... باور کن نگرانم  ... تو من و به چه کسی سپردی  ؟؟؟   اصلا من و سپردی یا نه ؟؟؟  فکر نمی کنم  !!!   شاید به همین دلیله که اینقدر احساس ناامنی می کنم  .

چکار کنم  ؟ دلم تنگ تر از شکاف سوزنه  . هی می نویسم و نمی خونم و میزارم کنار  .  و این نخوندن شاید تا حدی شبیه ننوشتنه  ... ولی این حرفمو بفهم  که نمیدونی  "  چی داره به سرم میاد در بی توئی  " ؟؟؟

نگو چه لحن غم انگیزی  ؟؟؟  راحت و ساده می گم که عزیزی   ... حتی اگه اینا رو هم مثل بقیه فراموش کنی و دور بریزی  ...

                                                    کسی که هم بی تو می میرد و هم برای تو    ؛ همون اسماعیل

این شعرم برای آخر نامم نوشتم   

توی قلبت جائی واسم نیست   نمی گم کسی رو داری          اما دیگه باورم شد  که میخوای تنهام بزاری

دیگه دستات و ندارم    دیگه چشمات ماله من  نیست             اون نگاه جستجو گر این روزا دنباله من نیست

نمیگم داری میگردی  دنبال یه عشق تازه                                اما کوله بار و بستی   در به روی کوچه بازه

تو میری من نمی دونم که گناه من چی بوده  ؟                        اما هر دلیلی باشه  واسه رفتن تو زوده

چی بگم من از درونم  تو همه چی رو  میدونی                      همه حیرتم از اینه  چرا پیشم نمی مونی ؟

توی قلبت جائی واسم نیست   . . . .

پایان  :  همه اینا برسه به دست بزرگی که اگه بزرگ بودنش و زودتر نمی فهمید  . دیرتر کوچیکم میکرد  .

                                                                                           بنده حقیر پروردگار اسماعیل خانی

 

 



شنبه 23 بهمن 1389 | نظرات ()

سه روز . . . سه نامه

نامه اول

از قدیم گفته اند که پائیز فصل عاشقهاست . و من حالا باید برای تو یا برای خودم عاشقی کنم

  ...   ساعت 2 شب است . بدون نگاه به مطالب و حرفهای گذشته خواستم کمی حرف بزنم . به همین خاطر قلم و دفترم را برداشتم و به حیاط آمدم و آسمان تاریک و پر از ستاره را دیدم ...  همه چیز مهیاست برای از تو نوشتن ، و من نمیدانم الان در این ثانیه ها با دوری و تنهائی و دل نگرانی های من چه می کنی ؟

شب از نیمه شب گذشته و دلتنگی شدیدی را در خودم احساس می کنم . امشب می خواهم برای تو که دوست وفادار من هستی و ایمانت نسبت به من همواره بیشتر از بهای خود من بوده و هست ، بنویسم و بگویم : من همیشه تنها صفتی را که برای خودم می پسندم " سادگی و صداقت " است . و اگر خود من آنرا خیلی کم داشته باشم ، لااقل خیلی دوست دارم و میدانم عزیزتزین حالتی است که یک انسان می تواند داشته باشد .از مهر و محبتهای تو و آنهمه لطف و مرحمتی که نسبت به من ناچیز ابراز می کردی شرم دارم و خودم را هیچوقت لایق این همه تعریف و تعبیر نمی دانم و نمی بینم . و شما که به عنوان یک دوست مدتهاست تکیه گاهی در مسیر پر افت و خیز زندگی ام بوده اید ، تسکین بخش جراحتهایم بوده اید ...  در این مدت باید مرا بیشتر از دوستان بیگانه ای که همواره خودم را در انبوه آنان تنها می یابم ، بشناسید ... اگر می بینی و می گوئی که چرا من از هر چه پیش می آید و هر سخنی که مطرح می شود چیزی می دانم ؟ نه به خاطر آن است که همه چیز می دانم و کسی چیزی نمی داند تا در نظرها جلوه کنم  .  بلکه از نادانی و تهیدستی خودم شرم دارم که درد نادانی و ندانستن است که اینچنین مرا در خواندن و نوشتن و گفتن بی تاب کرده است .کاش در این لحظه ها در کنارم بودی و مرا از چنگ این کلمات ؛ که نه مرا می فهمند و نه رنجم را احساس می کنند ، و اکنون فقط آمده اند تا مرا به تو بگویند نجات میدادی ... " چون لحظه های با تو بودن ، به معنای واقعی با تو بودن گذشت " . " با تو بودنی به معنای واقعی " .

چقدر دوست دارم در این نوشته ام با تو حرف بزنم . واصلا هم مقصودم از حرف زدن فقط بیان کلمات و مطالب نیست... مقصودم خود حرف زدن است " با تو "  !!! و احساس می کنم هیچ لزومی هم ندارد که خود را بپوشانم و حرفهایم را پنهان کنم ... چون در برابر هر کسی نمی شود با اطمینان همه عواطف و افکار و خصائص و عقیده های خود را نمودار کرد و همیشه یک مقدار از خودمان را به زحمت پنهان می کنیم و این یک شرط اساسی زندگی اجتماعی ماست . و من هم نمی توانم آن حالتی را که در باتو بودن به من دست میدهد ، به روی کاغذ بیاورم . و چون روی کاغذ فقط می توانم به صورت عامیانه بنویسم ؛ می گویم :  رنج زیستن در این دنیای وحشیها با وجود تو برایم سبک تر شده و مدتهاست که از زیبائیها و با تو بودن لذت می برم . امیدورام  تمام حرفهائی را که در این نوشته ناچیزم می خوانی ، بی روی و ریا قبول کنی و فقط منوال یک نامه عمومی نخوانی ...

پس در بی تو بودن از با تو بودن می نویسم  ...   اسماعیل

...............................................

 نامه دوم

      ...   بعد از مدتها درگیریهای شخصی و فشارهای کاری خواسته یا ناخواسته به سفری کوتاه دعوت شدم . سفری که هر ثانیه اش تجربه ای تازه و حرکتی نو برایم داشت . با آنکه خیلی خسته بودم ولی اصلا احساس خستگی نمیکردم  ... هیجان داشتم  اما  هیجانی پر از آرامش ، اصلا دلشوره نداشتم و هر ثانیه خیالم راحت تر بود . . .  از همه اینها که بگذریم مهمترین قصد سفرم دیدن بود  و  "دیدم " .  با چهره ای آرام ، نگاهی مهربان به دیدنم آمد . احساس خوبی در چشمانش موج می زد  . و هر دویمان خوشحال از این اتفاق     ...

...    فقط به هم فکر می کردیم و غرق در تنهائی هم بودیم _ خلوتی با هم _ خلوتی سرشار و دل انگیز  .  چقدر انسان محتاج فرصتهائی است که در آن هیچکس نباشد  . و در خلوت ما هیچکس نبود . نشسته بودیم در اندیشه  و غرق در نگاه هم . نمی دانم چند ساعت گذشت ؟ زمان را نمی توانستم شمارش کنم  .

و حالا که ناگهان بیاد آن لحظه ای افتادم که او در کنارم می خوابید و من نشسته درکنار بستر خواب ، لحظه ای در او خیره می شدم و گاه لحظاتی و گاه این تماشا مدتی به طول می انجامید . من این فرصت را سخت دوست می داشتم ، که نگاهش کنم " آزاد و راحت " آنقدر که نیاز داشتم و او بی خبر . همه سعی خودم را می کردم که با نگاههایم ترا نیازارم . تنها در این لحظات بود که می توانستم کامل ببینمت . چون در بیداری ، بیشتر نگاهمان در هم می آمیخت .  یعنی در بیداری به او نگاه می کردم در صورتی که او هم به من نگاه می کرد . . .  اما  در این فرصتهای اندک ، راحت و بیدرنگ به او نگاه می کردم . درست مثل اینکه دارم در تنهائی به تو می اندیشم " و من به تو می اندیشیدم و در عین حال در زیر چشمان من حضور داشتی "  " نبودنی که در پیش چشمانم حضور داشت " و من با او در حال صحبت و او هم هیچ صدائی از من  نمی شنید ...

منتظر می ماندم   ... تا اینکه بیدار شوی  .  وقتی پلکهایت شروع به باز کردن می کرد ، بدون هیچ انحرافی _ تردیدی _ تاملی _ به سمت نگاه من و چشمهایم آن دو دوست مهربان تو پر می گشایید و در هم می آمیخت و گوئی :  " دیداری پس از بازگشت  " .    یادم نمیرود بعضی مواقع ، تو بیدار بودی و به بازی چشمهایت را می بستی و خودت را به خواب می زدی ، تا من با تو تنها"تر" بمانم و تو نیز با من تنها"تر"  . و هر دو بی دیگری  ، اما  با هم باشیم . " در حضور هم یکدیگر را به یاد بیاوریم . " آزاد و راحت " . و اینچنین می گذشت پر از عشق و سرشار از محبت ...  چقدر این زندگی کردن را دوست داشتم و دارم . در یکدیگر زندگی کردن _ در یکدیگر نفس کشیدن و دم زدن _ در یکدیگر سفر کردن _ در یکدیگر گریه کردن _ در یکدیگر حکایت کردن _ در یکدیگر خاموش بودن _ در یکدیگر نگاه کردن و  . . .  هر کدام خود را در آیینه دیگری ببینیم و هر روز کشفی تازه ، خلقی تازه ، نیازی تازه ، و تجربه ای تازه تر .

ایمان من بر این است که ما باید در چهره یکدیگر ایمان خود را ، پیوند و پیمان خود را ، عشق و دوست داشتن ناگسستنی خود را هر لحظه ببینیم و بیابیم و احساس کنیم ... چقدر خوب است بفهمیم باید با یکدیگر و در یکدیگر حضور داشته باشیم و بفهمیم که در ما هرگز بیگانگی نیست . هرگز دوری نیست

فدای یک تار موی پر از رنگ شبت  ...  اسماعیل

 

نامه سوم           در ادامه مطلب

 

 

 



ادامه مطلب

پنجشنبه 4 آذر 1389 | نظرات ()

و بدانیم !!!

خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد ...

بنده حقیر پروردگار اسماعیل خانی



پنجشنبه 22 مهر 1389 | نظرات ()

خدایا !!! تو در آن بالا ؛ تنها چه می کنی ؟

خدایا   ...!!!

تو در ان بالا   ،   بر قله بلند الهیتت  ؛  تنها چه می کنی  ؟؟؟

ابدیت را    بی نیازمندی  ،  بی چشم به راهی ، بی امید  چگونه به پایان  خواهی برد  ؟؟؟

ای که همه هستی از تست   ؛                تو خود برای که هستی  ؟؟؟

چگونه هستی و نمی پرستی   ؟؟؟

چگونه می توانم باور کنم  که تو نمی دانی که پرستش ،  در قلب کوچک من پرستنده خاکی و محتاج تو ، از همه آفرینش تو بزرگتر است  ؛ خوبتر است ؛ عزیز تر است  ؟؟؟

چگونه نمی دانی که عبودیت از معبود بودن بهتر است .    نمی دانی که ما از تو خوشبخت تریم . !!!

ای خدای بزرگ  ؛  تو که بر هر کاری توانائی داری  !  چرا کسی را ،  برای آنکه به او عشق بورزی  ، بپرستی ، بر دامنش به نیاز چنگ بزنی ،  غرورت را بر قامت بلندش بشکنی و یا اصلا  برایش باشی  !!!    نمی آفرینی  ؟؟؟

ای که تو بر هر کاری توانائی  ،  ای قادر متعال   !!!

چرا  چنین نمی کنی  ؟؟؟

مگر غرورها را برای آن نمی پرورانیم تا بر سر راه مسافری که چشم به راه  آمدنش هستیم  قربانی کنیم  ؟؟؟

 

" خدایا   !!!   تو از چشم به راه کسی بودن نیز محرومی    ..."

بنده حقیر پروردگار اسماعیل خانی



سه شنبه 30 شهریور 1389 | نظرات ()

می خوام دست از سرت بردارم ...

" به نام اون مهربونی که من و دیوونه تو کرد و تو رو دیوونه دیگری "

سلام نازنین دیروز  و بی مهر امروز من

مزاحم شدم برای خداحافظی   ...  حالم شبیه اونائی که فقط خودشون از حال خودشون باخبرن  ،  و فقط خودشون تولد خودشون و می دونن و از این به بعد هم تصمیم به فراموشی اون گرفتن .

سلامی که امروز برات می نویسم ، رنگش خیلی فرق می کنه  . یک سلام کم رنگ و چند نقطه چین  . . . .  ؟  اونم  به علامت همه جوابهائی که می شد  به من بدی و ندادی .  به فرض که دوستم نداشتی ؛  لایقش نبودم !؟    و یا اینکه می خوای بگی  " همینکه جوابی نمی دم ، خودش جوابیه   " .  و شاید این قانع کننده ترین دلیل دنیا باشه .

راستش دیگه نمی خوام اینبار بنویسم که تو چی بودی ؟ و چه کردی ؟  و تو هم هیچ اهمیتی به اون  ندی و  من هم به اهمیت ندادن تو  ، اهمیت ندم و باز برات تکرار کنم ...       تنها بودم و پر از یاد تو  ... دیدم چه کسی بهتر از تو  !!!       باز برای تو  بنوسم  . . .  تو هیچ سئوالی رو جواب نمیدی ! انگاری هیچی تو دلت نیست ... اینجوری معلوم نمیشه ، کی خسته ای  ؛ کی حوصله نداری ؛ کی از مهربانی هات کم میشه و کی دلتنگی  !!! می خوام خیلی رک و راست  در این آخرین نوشته خودم که به دستت میرسه یا نمیرسه ، بهت بگم :  هیچوقت مثل من نباش .  یعنی خوشحالم که نیستی  ...  نگرانم ،  مبادا که بشی .  سخته  !!! اما بزار همه فکر کنن مغروری تا شکستنی  . مهم نیست ؛ به خوشبختی ات می ارزد ... من همه عشقها رو جدی گرفتم و برای هر  کسی که دلمو  لرزوند کلبه ای ساختم " حتی با حصیر "   ...   خیلی سخته  تحمل این  که دارم برات می نویسم . درد خیلی بدیه  ، که هر چه بیشتر دنبالش بگردی  اون و کمتر می یابی  ... سخته  تنهای تنها  باشی ، بعد کسی از روی خواهش یا مهربانی یا . . .  نگات کنه  .    بگذریم !!!

به خدا هر وقت در این مدت  دردم  بیشتر شد ؛ بیشتر دعا کردم  ... شاید شنیده باشی که قدیمی ها گفته اند : " دعای دردمند ؛ زودتر مستجاب میشه  " .   دیوانگی هام سرریز شده .!     مردم از بس  بی دلیل  ، بدون هیچ مسئله ای ، اینقدر با حرفام ترو اذیت کردم  ...   چه کنم ؟   شاید  تو  دلت نمی آد بزنی تو ذوقم و یا اصلا سرم داد بزنی و بگی  که نمی خوام و یا نمیتونم این حرفها را بشنوم و تحمل کنم  .     گناه تو این وسط چیه   ؟  نمی دونم  !!!  اما فقط بدون  تا به حال این حرفها رو برای کسی ننوشته ام و فقط توئی که می شنوی .

به خدا تموم شدم ... دارم  دیوونه میشم ... باورت میشه  ؟؟؟

نوشته هات و اینقدر تو این روزها خوندم ؛  همش پر از لکه های گریه منه ... عجیب دلم گرفته !   کسی رو که حتی ثانیه ای فراموشش نکردم  ، حالا مدتهاست فراموشم کرده  ...   " باور کن  ؛ حالا خیلی دورتری از اون وقتائی که نبودی " .  دلم عجیب برای فردا که نه   ؛  برای " بی فردائی مان "  شور می زنه  .   اما چه فایده  ؟؟؟   اون اتفاقی که فکر می کنم نباید می افتاد ، حالا مدتهاست که افتاده و من و بی تو  ، و تو رو با دیگری کرده ... 

خیلی روز میشه که هیچ چیزی رو که ترو به یادم بیاره ، پاره نکردم  ؛ تا چه برسه برات بنویسم  . اما   امشب بی جهت دلم هوای آزارهای ترو کرده  ... هوای بدون پاسخ گذاشتن تموم نگاههای پر از عشق و حسرت و عاشقانمو  ... هوای همه چیزات ! حتی نخواستن هات ...  اینقدر از نخواستنهات گفتم که خودمم یادم رفته که تو خیلی چیزا رو هم می خواستی .  مثل  " رفتن و تنهائی من و هزارتای دیگه " .

بگذریم !!!   واقعا خوش به حال تو    ... چقدر کار خوبی می کنی  که برات اصلا مهم نیست که وقتی نیستی  من چه می کنم  ؟  و از نظر تو اصلا معنائی نداره   وقت رفتن ، حتی در قالب یک جمله ساده بگی  " مراقب خودت باش "  .  حق با تست  ؛ مگه دلتو از سر راه آوردی که بخوای نگرانش کنی ، زجرش بدی و یا اینقدر براش سخت گیری کنی ؟  این کار تو هم زیباست  ؛ مثل همه کارات ...      

می خوام دست از سرت بردارم  ..!    بزار هر کس هر جوری دوست داره فکر کنه  . بزار فکر کنن  ، تسلیم شدم و رفتم .    می خوام بنویسم  !!! دیگر ملالی نیست جز ؛  نداشتنت  ، نخواستنت ، راندنت ، باختنت ، رفتنت ،نماندنت ، بدون مکث پاسخ منفی دادنت ، و  ...    _      ولی بدون من مثل تو فکر نمی کنم  !!!     گرچه پریشانی فکرم  ، مدتها پیش به من آموخت که   "  دل برای  بردن است "  و اگر دلی را نبردند ، حتما  جنسش خوب نیست  ... " البته اینجا هیچ ربطی به قیمت ندارد " .       چاره ای ندارم  ، دوباره داریم به پائیز می رسیم ... دیگه پائیز و بهار و زمستان و    ،  همه را از یاد می برم . اومدم اینجا که مثلا کمی آرومتر بشم  . ! .  یک ذره  هم آرام و قرار ندارم .    به خدا بدجوری خاموش شدم . خیلی خودمو سرزنش کردم .   به خدا پشیمانم  ؛    عجیب خودمو  گرفتار تو کردم  .

خوش به حال دل بی دلواپست  . الهی چشم به راه هیچ کسی نمونی . نگرانی درد  بدیه !!!

"  یک نگاه  ، گاهی انسان  و به جرم هیچ ، به اشد  مجازات می رسونه " 

حرفام  ناتمومه    .   خودت بگو !!! چیزی رو که نمی دونی چه جوری شروع کردی ، چه جوری میشه تمومش کنی  ؟؟؟  تا خود صبح هم حرف دارم برات  بنویسم   ...  اما  !؟!   نوشتن  زیادی ام  چه فایده ؟  خودمم شک  دارم تا آخر همه نوشته  هامو بخونی ؟    چقدر حرص می خورم   وقتی تصور می کنم  نوشتمو ورق بزنی و هی ورق بزنی تا عین اونائی که دوست دارن  بدونن  ؛ آخر داستان  یا رمان عاشقی چی میشه ؟ فقط صفحه آخر و بخونی ...  تو کار خودم  موندم  !!! خودمم نمی دونم چرا چیزی رو که می دونم تو بعد از خوندن یا نخوندنش پارش می کنی ؛ اینقدر  با دقت و تمیز می نویسم ؟  نمی دونم  خوبه  یا بد  ؟ اما  بارها  گفتم " من  مثل تو نیستم  "  . نمی شد  هم به روت نیارم  و هم برات  ننویسم  !  پس ترجیح دادم به روت نیارم  اما برات بنویسم  .

خلاصه که  خلاصه اش کنم  !!!   ای کاش اون چشمای مهربونت یه کم  هوای من و داشت  ...

" بی انصاف " بدترین واژه ای که دلم می آد  بهت بگم  .    خودت  حالمو  خوب می دونی ! باز بی خودی دارم حوصلتو سر می برم  ... اما ترو خدا من و ببخش  .  این و هم نبخشیدی  لااقل  اصل کاری رو ببخش  . . .  به خدا  ادب شدم ؛ تنبیه شدم ؛ به غلط کردن  افتادم .

از بس نامه نوشتم و پاره کردم  خسته شدم  .  این یکی رو نوشتم ، اما  پارش نکردم که تو پارش کنی  !!! و شاید اینجوری دست از سرت بردارم  ...

نامه ام رو با غصه تموم می کنم و یه چیزی رو که مدتهاست  تو دلم  می گم ،  اینبار  برای تو هم  می گم  .

" هر وقت کلاغای قصه مادر بزرگا  به  خونشون رسیدن   ؛  من و تو هم به هم می رسیم  !!! 

 درسته ؛ یعنی   هیچوقت  !!! " .

نرنجم که با دیگری خو  کنی 

تو با من چه کردی  که با او  کنی ؟

.....

باشد که هیچ اشک اندوهی بر تن خفته در خاکم فرود نیاید  .

بنده حقیر پروردگار  اسماعیل خانی  

 



سه شنبه 15 تیر 1389 | نظرات ()

زندگی چیست ؟و چرا پر از رنج است ؟؟؟

درگذشت استاد عزیزم . نوازنده چیره دست پیانو ، زنده یاد آندره آرزومانیان رو به همه هنرمندان عزیز تسلیت می گم .

...

لطفا همه این مطلب وکامل بخونن و با نظردهی خودشون من و راهنمائی کنن  ...

..............

امروز می خواهم کمی افکار خودم را متمرکز کنم و کمی درباره زندگی بنویسم  ... انگیزه نوشتن این مطالب از دست نوشته ها و سئوالاتی بود که  ؛دوستان و جوانان عزیز  در طی این مدت از من می پرسیدند .        تمام حرفهائی که در اینجا به آنها اشاره می کنم ، همه اش نظر و عقیده شخصی من بوده و این  به معنای درست یا غلط بودن تفکرات من نیست .    هر شخصی می تواند نسبت به درک خودش از زندگی برداشتهائی داشته باشد !  من به نظرات ، افکار و تجربیات همه افراد  احترام گذاشته و فقط قصدم بیان تفکرات شخصی خودم هست  که  " چرا آمدیم " ؟   چقدر می مانیم و سرانجام چه می شویم ؟ و مهترین آنها  "  زندگی چیست  " ؟  و چرا پر از رنج است  ؟؟؟

باید عرض کنم تمامی این تفکرات که چراغ راهی  برای خوب و زیبا زیستنم بود  ، با سختی و تلاش و مطالعات و سفرها و کسب تجربه های مختلف بدست آمده و خدا را شاکرم که مرا " تشنه آتش کرد و نه تشنه آب " که هر چه بیشتر به دنبالشان بودم . امیدوارم توانسته باشم حتی به قدر ناچیزی ، تلنگری باشم برای جوانانی که خودشان به دنبال راههای پرخطر می گردند و در مسیرهائی که قبلا افراد دیگر از آنها گذشته اند قدم نگذاشته و از تنهائی و سنگلاخ هم هراسی ندارند ...  قبل از اینکه به این مسافرت بیایم ، چندین نامه و یادداشت و سئوالات ، انگیزه ها و عقیده هائی به دست من رساندند و آنهم جوانان بسیار عزیزی که " چه دختر یا پسر " به دنبال هدف بودند !!!  یکی از آنها نامه ای بود که توسط یکی از دانشجویان جوان  قزوینی ، سرکار خانم ( ر - ا ) و دیگری برگه های یادداشتی که دوستان عزیز در جلساتی که در خدمتشان بودم به بنده دادند و بالای 20 تا 30 سئوال که همین جوانان با ذوق و علاقه و روحیه بسیار قوی از من می پرسیدند . و من هم دیدم هچ راهی ندارد و نمیتوانم خیلی ساده و سرسری از آنها بگذرم و اصلا هم دوست نداشتم با چند خطی معمولی پاسخ آنها را داده باشم به همین خاطر این مسافرت بهانه ای شد تا از این فرصت و تنهائی به نحو بسیار خوبی استفاده کنم و تفکرات و دید شخصی خودم از " زندگی " را به روی کاغذ بیاورم ... شما هم مرحمت کنید تا اینجا را مقدمه ای برای حرفهایم بدانید و بقیه حرفهایم را در ادامه مطلب بخوانید ...



ادامه مطلب

شنبه 8 خرداد 1389 | نظرات ()

!!! از سر دلتنگی

  " به نام او که با فرستادن شمس به فریاد مولانا رسید "

مانند من در رفتن و ماندن دو  دل هستی

آری تو هم بی من دلت طاقت نمی آرد  . . .

سلام بهانه بی همتای من

بی خبر نباشی  . . .  !!!     بعضی ها عجیب سرزنشم می کنند  ...    فکر می کنم شاید کمی حسودیشان می شود که تو هر چه سنگ می زنی من عاشق تر میشوم ...   آنها هنوز نمی دانند که همه دیوانگان را نمی شود با سنگ راند .    بعضی دایوانه ها مثل من ؛ با سنگ دیوانگی اشان چند برابر می شود ، بزرگ می شود و می شکفد !!!   بزرگ مثل تو    مثل اسمت     مثل وجودت   مثل  آرامشت    ( واین یعنی دیوانگی ) .

نمی دونم هنوز حرفهای دل دیوونه من و دنبال می کنی یا نه   ؟  ولی بدون من همیشه ترو تو لحظه به لحظه زندگیم و خاطره هام می بینم ...

هدیه قشنگ خدا  ....  آنقدر دیوانه نخواستن و کم رنگ بودن و یا هرگونه بودن با منی که همیشه می گذاریم برای بعد .

اما من خیلی دوست دارم بدونی ؛  تمام نفسهام جور عجیبی به تو متصل است  ...   حتی به نخواستنت .

باور کن حالم خیلی خوب است ؛ خیلی آرامم   .   فقط کمی نگرانم   !!!

دلم برایت تنگ شده   ؛   و اصلامن و تو که با هم تعارف نداریم .    راحت تر بگویم  : این دل من هر چه هم که تنگ تر می شود باز نمی شود کوچکترین توهینی بهش کرد  .  چون پر از توست ...  " تو جور عجیبی لابه لاش موج می زنی "  .

چقدر اشتباه کردم  زود با تو خداحافظی کردم  . . . یکی نبود بگه  !!!   آخه آدم حسابی  یا عاشق  !!! چه میدانم ؟ مگر شب را از تو گرفته بودند ؟ خوب ؛  چند ساعت دیرتر  !!!    خودم می دانم اشتباه کردم  .  " امشب باید به اندازه تمام شبهای نبودنت بیدار بمانم .     دوست دارم ثانیه به ثانیه ، مثل راه رفتن کودک ؛ برایت و یا به سویت در خیالاتم قدم بردارم " .

نگرانم  . . . که تو مرا به چه کسی سپردی ؟؟؟    اصلا مرا سپردی یا نه ؟؟؟

فکر نمی کنم  !!! شاید به همین خاطر است که اینقدر احساس ناامنی می کنم ...

. . . . !!!!

و این بار نیز برایت از درد نمی نویسم  . چون بارها گفته ام :

" بعضی واژه ها مثل درد نوشتنی نیست ؛ کشیدنی است " .

مراقب خودت ، وفایت ، مهربانی ات ، اشکهای تنهائی ات ، دردهای پنهانت ، غصه های ارغوانی ات ، و مخصوصا اسم قشنگت باش ...    هر جا من باشم تو هم هستی   هدیه بی همتای زندگی ام .

امشب را تا خود صبح بیدار ماندم   ...   جالبه  !!!   همه شبها ستاره ها رو می شمارند تا خوابشان ببرد ، و من که ستاره شمردم تا خوابم بپرد ...

" برایم آنقدر شمس بمان تا من مولانا بودن را بیاموزم  "

رفت حاجی به طواف حرم و باز آمد

ما به قربان تو رفتیم و همانجا ماندیم   . . .

خدا ونگاه همیشه نگران من به همراهت    . . .  بهار 1389 بنده حقیر پروردگار اسماعیل خانی


پی نوشت : تلگرافی

1 . تشکر از همه عزیزانی که نسبت به اینجانب لطف و مرحمت بسیار زیاد داشتند و دارند و انگیزه مرا در نوشتن بیشتر می کنند .

2 . از دوستان عزیزم یک تقاضا دارم ؛ و آن اینکه لطفا از لفظ کلمه" استاد " ،در نوشته های پر از مهرشان برای بنده استفاده نکنند . و این صرفا بخاطر وجود اساتید بزرگی است که بخاطر بعضی از شرایط فعلا در انزوا ماندند و من اینجوری راحت ترم  .

3 . لازم هم میدانم  درگذشت ناگهانی هنرمند گرامی و دوست بسیار عزیزم ، "زنده یاد محمو بنفشه خواه" ؛ ( که سابقه همکاری در چند کار را با ایشان داشتم )  را به همه جامعه هنری ( هنرمندان و هنر دوستان ) تسلیت بگویم و شادی روح آن عزیز را از خالق مهربان خواستارم .

با سپاس فراوان  ...   همان اسماعیل خانی

 

  



جمعه 20 فروردین 1389 | نظرات ()

معجزه

به نامت و به یاری ات

...

تو هنوز از برم نرفته و من

اشک حسرت ز دیده می بارم

دلم از این همیشه می سوزد

که نگفتم  که دوستت دارم   ...

سلام دورترین نزدیکم  ؛ خودت دوری ؛ اما  نمیدانی چقدر این دوریات به من نزدیکن .؟

امشب خیلی آرامم  ، با چهره ای آرام و دلی امیدوار و وجودی تشنه و چشمانی نمناک و قلبی که حالا روزهاست آرامتر شده ؛ با یک ایده و عقیده پاک و با ظهور یک معجزه که مدتها بود دنبالش بودم ؛ حرکتی ، گامی و یا تلنگری را در خودم حس کردم ...

شاهکار کردی هدیه زیبای خدا  ...  واقعا بی همتائی

تازه می فهمم  " معجزه زمانی اتفاق می افتد که امید از دست میرود " . ماههاست که هر روز 5 صبح از خانه بیرون می آیم و شاید واقعا ساعتها چه پیاده و چه سواره با اوی مهربان " خالقم " حرف می زنم  ... پس هیچوقت از یادش غافل نبودم  . . .اما  ؟     اینبار می خواهم این را بگویم :

"   رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد ، اما حتمی است  " .

همینقدر بگویم : از وقتی که خودم را شناختم تا به حال همیشه علاقه مند به خداشناسی بوده ام و عقیده ام هم همیشه این بوده که انسان باید در هر حالی که هست یک رابطه معنوی با خدای خودش داشته باشد . اصلا هم لازم نمی دانم که حتما باید آن رابطه را باید از راه نماز شب و . . .  پیدا کرد .  خیر ؛ بلکه بر خلاف آن عقیده دارم .

باور من بر این است که شگفت انگیزترین چیزها در زندگی یک انسان ؛ کشف انسانی دیگر است که با وچود او می توانی به کارهای بزرگی دست بزنی و به رازهای عجیبی پی ببری ... آمدن او فقط کافی است تا آدم به تمام به خواسته ها و ناخواسته هایش برسد .  عشقی اینچنین زیبا و درونی بین دو انسان ، حیرت انگیزترین چیزهاست . چنین عشقی ؛ با جستجو ، یا با آرزو و یا با هر چیز دیگری به دست نمی آید . بلکه پیشامدی است آسمانی ...  احساس قلبی من بر این است که فقط کافی است  " خدا " از دریچه چشم دیگری ، یک نگاه ساده به تو بیندازد ...  همین کافی است ؛ که تو دیگر هیچوقت از آن خود نباشی .

خیلی از تو ممنونم   ...    فدای یک تار موی پر از رنگ شبت ...

هر چه کردم دلم راضی نشد که بخواهم این بار به چند سطری معمولی قناعت کنم و خیلی ساده و گذری از این موضوع بگذرم .!  چندین بار نوشتم و پاره کردم ، ولی این بار می نویسم و پاره نمی کنم  . که " شاید تو بخوانی " .

حقیقتش حالت را جور دیگر هم می شد بپرسم ؛ پس نوشتن نامه بخاطر دوری راه نبود . . . چند روزی می شد که این نوشته ام به جهاتی نیمه تمام مانده بود . یکی اینکه واقعا نمی خواستم خیلی ساده و معمولی از این موضوع بگذرم . و دوم  دردهای ناگهانی قلبم بود که کافی بود چندین ساعت و حتی روز ،  مرا از کار بیندازد . پس چرا تا کنون حرفهایم هی عقب افتاده ؟  علتی جز پریشانی و کمی گرفتاری فکری نمی توانم برای آن بیان کنم .

نمیدونی   ؟؟؟   " چقدر بودنت روی بودنم آرامش بخشیده "  .      نگران بودی می دونم  ... اما ؟؟؟

خدا می دونه حتی ثانیه ای بی یادت نبودم و همه اش دنبال فرصتی بودم تا با آرامش بیشتر تصمیم بهتری بگیرم ...  تو هم مطمئن باش جایت در قلبم قرصه قرص است . به این سادگیها که هیچ ؛ با همه سختی ها هم نخواهی افتاد  . به خودت قسم که تکه بزرگی از مقدسات منی . . .  دلم میلرزد ؛ حتی از نوشتن نامت ، چه برسد به گفتنش ...  پس بی همتا بمان ای ، هدیه زیبای خدا . . . بمان ... اما این بار نه دیگر از آن ماندن هائی که رفتن دارد . این بار به زبان عامیانه بمان ... یکبار برای کسی که برای تو زنده ماند ؛  بمان  ... یکبار بمان که دیگر هیچوقت هم نروی /

شاید هنوز هم باور نکرده ای ؛ من یک فرق عجیب با همه آدمهای دنیا دارم . که تو اصلا این فرق را حس نکردی ...  اما ؟ باز بدان ؛ من میدانم که این همه بی اعتنائی های تو معنائی دارد ، که به نظرم فقط آنرا مجنون فهمید و بس . . .   راستش هنوز هم نمی دانم  " ناچار " شدم  یا " دچار " ؟؟؟

ولی   . . . زیبای مهربان من   ... محرومم نکن  !!!   بزار تماشات کنم  ...   بفهم !!! ؟  یعنی بزار زندگی کنم .

گاهی وقتها لفظ غریبه خیلی از آشنا زیباتره ؛   چرا که او گفت : 

" که با ما هر چه کرد آن آشنا کرد  "    ...  حالا می فهمم چرا هی سعی داری برات غریبه باشم  .

اشکال نداره  ... برای من همین کافیه که تو فقط همین و بدونی که من  ؛ تنفست می کنم ... اگر هم نباشی به خدا ترا نفس می کشم تا دم مرگ .  خوشحالم که من هم پروانه ات شدم   !  اصلا هم برام مهم نیست ، اگر پروانه های دیگرت را به رخ بالهای سوخته و خاکستر شده ام بکشی ...

کسی که با عقل و منطق خودش " جنون " دوستت دارد ...  اسماعیل

می سپرمت دست اونی که عشقتو سپرد دست من    ...   اسفند هشتاد و هشت 14 روزه شد

بنده حقیر پروردگار اسماعیل خانی    

 

  



جمعه 14 اسفند 1388 | نظرات ()

دارا و سارا

من از سفر هیچ نمی دانم ، هر وقت می گویند سفر؛ بی اختیار یا دتو می افتم . . . .

چند روز پیش که کتاب درسی اولی ها را ورق می زدم ، ناگهان چشمم خورد به صفحه" دارا و سارا " . دیدم هنوز تکلیف دارا و سارا مشخص نشده ؟   هیچکس نفهمید واقعا آنها چه نسبتی با هم دارند ؟و دارا چرا باید حتما انارش را با سارا قسمت میکرد ؟

یا اصلا دارا به سارا انار داد ؟        سارا چی ؟؟؟ دستش را رد کرد یا انار را گرفت  ؟

برایم مبهم تر شد ؛ ؟؟؟؟  آیا این انار با آن اناری که سهراب در نوشته هایش به عنوان سمبل عشق یاد کرده ارتباطی دارد یا نه ؟

بگذریم  ....

راستی " چرا  بابا آب داد  " ؟؟؟

مگر ما همیشه در دوران بچگی مان هر چه می خواستیم  نمی رفتیم  سراغ  " مادر " ؟

 

می دانی ؟  من کلی فکر کردم ...

" گناه واژه مادر این است که سخت تر از بابا نوشته می شود "

حالا این و تو قضاوت کن ؟       چرا آن مرد در باران آمد  ؟؟؟

آیا واقعا غرض مولف از نوشتن این جمله فقط تمرین " ر " بوده  ؟      ولی نه  ؛ می خواهم بگویم :  ببین چقدر رفتن  "بد" و " سخت " است که حتی در کودکی هم به ما می فهماندند ...  " آن مرد که در باران آمد "   روزی رفته بود ...

و یا شاید می خواستند بفهمانند که رفتن خیلی بیشتر از آمدن اتفاق می افتد .   واگر کسی هم حتی در هر زمانی آمد قدرش را بدانیم  ...

دوست داشتی حال من و بدونی ...  منم می گم :

باور نکن ؛ کسی که از عشق چیزی می داند ، حالش خوب باشد . حتی اگر برعکسش را به تو گفت ...

کسی که چه برف ببارد و چه باران بیاید ترا دوست دارد ///     بنده حقیر پروردگار اسماعیل خانی



چهارشنبه 30 دی 1388 | نظرات ()

چند خبر

بنام بخشنده بزرگ

سلام خدمت دوستای عزیزم

امروز چند تا موضوع رو باید به اطلاعتون برسونم ...

اول اینکه ؛ تاسیس آموزشگاه موسیقی آوای ایرج  رو که بعد از 30 سال بنام خداوندگار آواز ایران  استاد حسین خواجه امیری ( ایرج ) تاسیس شده تبریک بگم و امیدوارم که استعدادهای خوبی برای آواز ایرانی در این آموزشگاه پرورش داده بشه ... بنده هم به دعوت خانواده محترم خواجه امیری مدرس تلفیق شعر و موسیقی  در این آموزشگاه  هستم .  آدرس و تلفن و در اختیار دوستان قرار میدم تا بتونن در صورت نیاز استفاده کنن ...

 آدرس :   تهران ،  خ سعادت آباد ، بلوار فرهنگ ، بن بست کتابخانه پلاک 1

تلفن : 88685952       و یا به این آدرس http://www.avayeiraj.com/  مراجعه کنن ..

دوم اینکه ؛ داغ بزرگ از دست دادن یکی دیگر از بزرگترین هنرمندان ایران ، آهنگساز و نوازنده چیره دست سنتور و انسان بزرگ زنده یاد استاد فرامرز پایور رو با تمام افسردگی و ناراحتی به همه عزیزان هنرمند و هنردوست تسلیت بگم و شادی روح این عزیز و از خدا خواهانم ...  افسوس که واقعا موسیقی ایرانی تا سالها یتیم از دست دادن این پدران بزرگ خواهد بود .

و  سوم  اینکه پیشاپیش شهادت امام حسین (ع) رو به همه عاشقان آن حضرت تسلیت بگم و امیدوارم در روزهای پیش رو این نکات رو خوب بفهمیم که : 

حسین (ع)  بیشتر از آب ، تشنه آزادی بود  ....

و افسوس که به جای دیدن افکارش زخمهایش را نشانمان دادند ...

و بدبختی دیگر اینکه دردش را بی آبی  نامیدند   .

 

بتاریخ 29/9/88  یه شب مونده به شب یلدا ؛ با آرزوی شب یلدائی خوش برای همه عزیزان ایرانی   . . .  

بنده حقیر پروردگار اسماعیل خانی



یکشنبه 29 آذر 1388 | نظرات ()

برای باران ...

باران  سلام   ...

چه می کنی و چگونه ای  ؟؟؟  ...   حقیقتش می شد حالت را جور دیگر هم بپرسم ؛ پس نوشتن نامه به خاطر دوری راه  نبود .

امروز هوا بارانی بود   ؛   اما حالا خودم بارانی ام ...  شب از نیمه شب گذشته و دلتنگی شدیدی رو تو خودم حس می کنم  .  همیشه هر چی می نویسم همه تعجب می کنند ... شاید تو هم تعجب کنی /  ولی واقعا خودم نمی دونم کدوم بهتره  ؟   تعجب کنی یا  نکنی  . . . خودت حال من و می دونی  ...  بی خود  دارم حوصلتو سر می برم ... راستش اینقدر این روزها درد کشیدم و اینقدر تو تنهائیام خون  خوردم و اشک  ریختم که به خدا فقط خدا می دونه .

نمی خوام بگم خسته شدم ... " نه اصلا "       به خدا خسته نشدم     -  اما نمی دونم اسمش و چی بزارم ؟ که هرچه می نوشم ؛ تشنه ترم  _ هرچه می خورم ؛ گرسنه ترم _ که هر چه می خوابم ؛ بی خواب ترم _ که هر چه داد می زنم ؛ پر سکوت ترم _ که هرچه راه می رم ؛ ایستاده ترم _ که هر چی می بینم ؛ کورترم _ که هرچه می شنوم ؛ کرترم _ که هر چه با توام ؛ بی تو ترم _  . . . .

خلاصه ... حال خوبی ندارم ... ناراضی نیستم ؛ اهل شکایت و گله  هم نیستم ... " اصلا اهل شکایت هم  نبودم " . 

 " بزرگترین و بدترین رنجها و دردها  فقط  من و به سکوت وادار می کنه "  

      ... چقدر خوبه که تو آرومی ... آرامش و تو همه وجودت حس می کنم ؛ تو همه کلمه هات نفس می کشم ... همونجوری که طوفان و دربه دری رو تو نوشته هام می تونی بفهمی  ///    دلم می خواد برم   ؛    برم یه جای دور ...  شاید بگی دیوونه شدم ... ولی به خدا می خوام برم دنبال خودم ... برم خودمو پیدا کنم ... احساس می کنم به آخر خط رسیدم ...

گاهی این آخر خطه که به انسان یاد می ده ؛ اول خط کجاست  . . .  و شاید این آخر هم از همون هاست ...

تا از غم هر چه هست بی غم نشوی

تا خاک ره مردم عالم نشوی

تا قطع نظر از خودی و خود نکنی

این نکته یقین بدان که آدم نشوی 

..........................

16 آذر  1388

" کسی که هیچ اطمینانی به زندگی نداشت "

بنده حقیر پروردگار اسماعیل خانی

 



سه شنبه 17 آذر 1388 | نظرات ()

یه نامه . . .

" بنام اوکه می بخشد تا روزی پس بگیرد "

سلام خوش قلب ...

اینجا خبری نیست وقتی از تو خبری نمی رسد .

 نمی دانم چه موضوعی است ؟ اما حرفهای هیچکس مثل تو تکانم نمی دهد ...

در این مدت تنها کسی بودی که هیچوقت از دستت خسته نشدم ، و حرفهایت تنها چیزی بود که برایم تازگی داشت ... " نمی دانم با چه زبانی بگویم دوستت دارم  " . ..  یکبار شنیدم  ، که هر کسی آیه الکرسی را بخواند خدا یک فرشته را برای محافظت از او مامور می کند و من هم رفتم و آیه الکرسی را حفظ کردم و الان مدتهاست که آنرا برای تو می خوانم ...

       ...       برای من صدای حرفهایت و داشتنت به ارزشمندترین ثروت دنیا هم می ارزد ...  راستش اصلا به فکرم نمیرسد که یک روز من باشم و تو پیشم نباشی .  خوب می دانم که این روزها اصلا روز من و تو نیست ، چشمهای هردویمان همین را می گوید ؛ یعنی چشمهای تو فریاد می زند . . . چقدر با خودت کلنجار رفتی تا به روی خودت نیاری که تو اون دل مهربونت چی میگذره . مواظب خودت باش و ...

  "  ترو خدا ازم  نخواه که از حروف نام تو ساده بگذرم  " 

خودت می دونی نمی تونم  . . .

کسی که دست خودش نیست ؛ اگر هم نخواهد ترا دوست دارد  . . .

بنده حقیر پروردگار اسماعیل خانی



چهارشنبه 4 آذر 1388 | نظرات ()

اندیشه . . .

گفتم  :  بگو   . . .     سکوت کرد و رفت  .

                               و من هنوز گوش می کنم  . . .  بنده حقیر پروردگار اسماعیل خانی

............................................ 

پس از عرض سلام و ارادت همیشگی . . . و بر خلاف عقیده قبلی این بار راجع به موضوعی که سخت مرا به خودش مشغول کرده است می نویسم ...

می خواهم بگویم : باید بیندیشیم  .... اگر نیندیشیم چه کنیم  ؟؟؟

به ما فکر داده اند تا بیندیشیم ....  اگر نباید فکر کنیم ، به ما فکر نمی دادند ...

در دنیای غرب ؛ خدا را از راه فکر می شناسند و در عرفان و دنیای ما که ضرورتش فقط یکتا پرستی است  ؛ کوشش از راه فکر و کسب دانش درباره خدا از بین رفته و احتیاجی به آن نیست و فقط درک "وحدت" کلمه مهم است ...

من به خدائی که بسیاری از همین عرفا آنرا تا سر حد یک قهرمان افسانه ای ( بزرگ)  ولی کوچک کرده اند ، و خدائی که احساس می کنم فقط برای جلب نظر کودکان استفاده شده است ،اعتقاد ندارم  ...

عقیده من به خدائی است که از زمین و آسمان و افلاک و تمام طبیعت و تمام کائنات بزرگتر است و اسرار آمیز تر و مهربان و مهربان و مهربان  ...  خدائی که پر از اسرار است و "من " این اسرار را نمیتوانم درک کنم .

چیزی که باعث رنجش خاطر من می شود این است که اکثر عرفا و عالمان دینی معتقدند که ما پس از مرگ به سوی خدا باز می گردیم ...  ولی من می گویم ، مگر هم اکنون از خدا جدائیم  ؟؟؟

اعتقاد دارم تمام خلقت و تمام موجودات با خدا یک پیوندو  اتصال دائمی دارند ، وقبل و بعد از مرگ هیچ تفاوتی نمی کند ...تمام حرف من این است .

انسان بیش از زندگی است .

آنجا که هستی پایان می یابد ؛ او ادامه می دهد  ...

و این یعنی " فکر  " ...     25 آبان 88 

بقلم بنده حقیر پروردگار اسماعیل خانی

" کسی که یک نفس آسودگی ندید "

................

     گفتند جهان ما ؛ آیا به تو می سازد ؟      گفتم که نمی سازد ؛ گفتند که بر هم زن 

                                                                                                                      (کلیم کاشانی )

 



دوشنبه 25 آبان 1388 | نظرات ()



اسماعیل خانی ... نوازنده . آهنگساز
عضو کانون تخصصی آهنگسازان خانه موسیقی ایران

afshin_melodi@yahoo.com

اسماعیل خانی

دی 1390
فروردین 1390
بهمن 1389
آذر 1389
مهر 1389
شهریور 1389
تیر 1389
خرداد 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
دی 1388
آذر 1388

محمد سام . قشنگترین هدیه خدا
تو کی هستی ؟؟؟
!!! در بی توئی ...
سه روز . . . سه نامه
و بدانیم !!!
خدایا !!! تو در آن بالا ؛ تنها چه می کنی ؟
می خوام دست از سرت بردارم ...
زندگی چیست ؟و چرا پر از رنج است ؟؟؟
!!! از سر دلتنگی
معجزه
دارا و سارا
چند خبر
برای باران ...
یه نامه . . .
اندیشه . . .
هشت هشت هشتاد و هشت
درد
خدا .... مسجد ، خیابان
تشکرو قدردانی در شب بارانی و پائیز طلائی
پیام تسلیت

قلب ها همه یخ زده
جعفر حسنی
ملاقات
گیل نگاه

وب سایت علی آقا
سایت آواز
آرش رضایی بزرگ
مجید لواف
فراهنگ
لمس ترانه
حنانه حقیقت
فاضل نظری
سینما هنر هفتم
دنیای زیبا
ستاره
صابر قدیمی
الهه
عشق + 2
تنهاترین تنها
صدیقه حسینی
مسعود جاوید نیا
شعرو ترانه
مریم
سوگند
عبدالجبار کاکائی
اندیشه خاکستری
قنوت
سعید دهدار
علیرضا سلیمانی
خبرهای جدید موسیقی ایران
آموزشگاه آوای ایرج
رویا رادان
mihanblog
دل شیدا
گالری عکس یغما گلروئی
خانه موسیقی ایران
خدای آواز ... حضرت ایرج
برای من یک پنجره کافیست
پرستو
سایه بون ( لطفعلی خانی )
گاومیش
پائیز سرد ... بهار
افشین یداللهی
نیما
مهران مدیری
خلیل جوادی
حامد عسکری
هنرمندان نامی ایران
بهاره مکرم
بابک صحرائی
ترانه مکرم
مونا برزوئی
اهورا ایمان
مریم اسدی

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

RSS 2.0