تبلیغات
< هنرکده .اسماعیل خانی
هنرکده .اسماعیل خانی

اسماعیل خانی
عضو کانون تخصصی آهنگسازان خانه موسیقی ایران


از کلافگی . . .

من از سفر هیچ نمی دانم ، هر وقت می گویند سفر؛ بی اختیار یا دتو می افتم . . . .

چند روز پیش که کتاب درسی اولی ها را ورق می زدم ، ناگهان چشمم خورد به صفحه" دارا و سارا " . دیدم هنوز تکلیف دارا و سارا مشخص نشده ؟   هیچکس نفهمید واقعا آنها چه نسبتی با هم دارند ؟و دارا چرا باید حتما انارش را با سارا قسمت میکرد ؟

یا اصلا دارا به سارا انار داد ؟        سارا چی ؟؟؟ دستش را رد کرد یا انار را گرفت  ؟

برایم مبهم تر شد ؛ ؟؟؟؟  آیا این انار با آن اناری که سهراب در نوشته هایش به عنوان سمبل عشق یاد کرده ارتباطی دارد یا نه ؟

بگذریم  ....

راستی " چرا  بابا آب داد  " ؟؟؟

مگر ما همیشه در دوران بچگی مان هر چه می خواستیم  نمی رفتیم  سراغ  " مادر " ؟

 

می دانی ؟  من کلی فکر کردم ...

" گناه واژه مادر این است که سخت تر از بابا نوشته می شود "

حالا این و تو قضاوت کن ؟       چرا آن مرد در باران آمد  ؟؟؟

آیا واقعا غرض مولف از نوشتن این جمله فقط تمرین " ر " بوده  ؟      ولی نه  ؛ می خواهم بگویم :  ببین چقدر رفتن  "بد" و " سخت " است که حتی در کودکی هم به ما می فهماندند ...  " آن مرد که در باران آمد "   روزی رفته بود ...

و یا شاید می خواستند بفهمانند که رفتن خیلی بیشتر از آمدن اتفاق می افتد .   واگر کسی هم حتی در هر زمانی آمد قدرش را بدانیم  ...

دوست داشتی حال من و بدونی ...  منم می گم :

باور نکن ؛ کسی که از عشق چیزی می داند ، حالش خوب باشد . حتی اگر برعکسش را به تو گفت ...

کسی که چه برف ببارد و چه باران بیاید ترا دوست دارد ///     بنده حقیر پروردگار اسماعیل خانی



چهارشنبه 30 دی 1388 | نظرات ()

چند خبر

بنام بخشنده بزرگ

سلام خدمت دوستای عزیزم

امروز چند تا موضوع رو باید به اطلاعتون برسونم ...

اول اینکه ؛ تاسیس آموزشگاه موسیقی آوای ایرج  رو که بعد از 30 سال بنام خداوندگار آواز ایران  استاد حسین خواجه امیری ( ایرج ) تاسیس شده تبریک بگم و امیدوارم که استعدادهای خوبی برای آواز ایرانی در این آموزشگاه پرورش داده بشه ... بنده هم به دعوت خانواده محترم خواجه امیری مدرس تلفیق شعر و موسیقی  در این آموزشگاه  هستم .  آدرس و تلفن و در اختیار دوستان قرار میدم تا بتونن در صورت نیاز استفاده کنن ...

 آدرس :   تهران ،  خ سعادت آباد ، بلوار فرهنگ ، بن بست کتابخانه پلاک 1

تلفن : 88685952       و یا به این آدرس http://www.avayeiraj.com/  مراجعه کنن ..

دوم اینکه ؛ داغ بزرگ از دست دادن یکی دیگر از بزرگترین هنرمندان ایران ، آهنگساز و نوازنده چیره دست سنتور و انسان بزرگ زنده یاد استاد فرامرز پایور رو با تمام افسردگی و ناراحتی به همه عزیزان هنرمند و هنردوست تسلیت بگم و شادی روح این عزیز و از خدا خواهانم ...  افسوس که واقعا موسیقی ایرانی تا سالها یتیم از دست دادن این پدران بزرگ خواهد بود .

و  سوم  اینکه پیشاپیش شهادت امام حسین (ع) رو به همه عاشقان آن حضرت تسلیت بگم و امیدوارم در روزهای پیش رو این نکات رو خوب بفهمیم که : 

حسین (ع)  بیشتر از آب ، تشنه آزادی بود  ....

و افسوس که به جای دیدن افکارش زخمهایش را نشانمان دادند ...

و بدبختی دیگر اینکه دردش را بی آبی  نامیدند   .

 

بتاریخ 29/9/88  یه شب مونده به شب یلدا ؛ با آرزوی شب یلدائی خوش برای همه عزیزان ایرانی   . . .  

بنده حقیر پروردگار اسماعیل خانی



یکشنبه 29 آذر 1388 | نظرات ()

برای باران ...

باران  سلام   ...

چه می کنی و چگونه ای  ؟؟؟  ...   حقیقتش می شد حالت را جور دیگر هم بپرسم ؛ پس نوشتن نامه به خاطر دوری راه  نبود .

امروز هوا بارانی بود   ؛   اما حالا خودم بارانی ام ...  شب از نیمه شب گذشته و دلتنگی شدیدی رو تو خودم حس می کنم  .  همیشه هر چی می نویسم همه تعجب می کنند ... شاید تو هم تعجب کنی /  ولی واقعا خودم نمی دونم کدوم بهتره  ؟   تعجب کنی یا  نکنی  . . . خودت حال من و می دونی  ...  بی خود  دارم حوصلتو سر می برم ... راستش اینقدر این روزها درد کشیدم و اینقدر تو تنهائیام خون  خوردم و اشک  ریختم که به خدا فقط خدا می دونه .

نمی خوام بگم خسته شدم ... " نه اصلا "       به خدا خسته نشدم     -  اما نمی دونم اسمش و چی بزارم ؟ که هرچه می نوشم ؛ تشنه ترم  _ هرچه می خورم ؛ گرسنه ترم _ که هر چه می خوابم ؛ بی خواب ترم _ که هر چه داد می زنم ؛ پر سکوت ترم _ که هرچه راه می رم ؛ ایستاده ترم _ که هر چی می بینم ؛ کورترم _ که هرچه می شنوم ؛ کرترم _ که هر چه با توام ؛ بی تو ترم _  . . . .

خلاصه ... حال خوبی ندارم ... ناراضی نیستم ؛ اهل شکایت و گله  هم نیستم ... " اصلا اهل شکایت هم  نبودم " . 

 " بزرگترین و بدترین رنجها و دردها  فقط  من و به سکوت وادار می کنه "  

      ... چقدر خوبه که تو آرومی ... آرامش و تو همه وجودت حس می کنم ؛ تو همه کلمه هات نفس می کشم ... همونجوری که طوفان و دربه دری رو تو نوشته هام می تونی بفهمی  ///    دلم می خواد برم   ؛    برم یه جای دور ...  شاید بگی دیوونه شدم ... ولی به خدا می خوام برم دنبال خودم ... برم خودمو پیدا کنم ... احساس می کنم به آخر خط رسیدم ...

گاهی این آخر خطه که به انسان یاد می ده ؛ اول خط کجاست  . . .  و شاید این آخر هم از همون هاست ...

تا از غم هر چه هست بی غم نشوی

تا خاک ره مردم عالم نشوی

تا قطع نظر از خودی و خود نکنی

این نکته یقین بدان که آدم نشوی 

..........................

16 آذر  1388

" کسی که هیچ اطمینانی به زندگی نداشت "

بنده حقیر پروردگار اسماعیل خانی

 



سه شنبه 17 آذر 1388 | نظرات ()

یه نامه . . .

" بنام اوکه می بخشد تا روزی پس بگیرد "

سلام خوش قلب ...

اینجا خبری نیست وقتی از تو خبری نمی رسد .

 نمی دانم چه موضوعی است ؟ اما حرفهای هیچکس مثل تو تکانم نمی دهد ...

در این مدت تنها کسی بودی که هیچوقت از دستت خسته نشدم ، و حرفهایت تنها چیزی بود که برایم تازگی داشت ... " نمی دانم با چه زبانی بگویم دوستت دارم  " . ..  یکبار شنیدم  ، که هر کسی آیه الکرسی را بخواند خدا یک فرشته را برای محافظت از او مامور می کند و من هم رفتم و آیه الکرسی را حفظ کردم و الان مدتهاست که آنرا برای تو می خوانم ...

       ...       برای من صدای حرفهایت و داشتنت به ارزشمندترین ثروت دنیا هم می ارزد ...  راستش اصلا به فکرم نمیرسد که یک روز من باشم و تو پیشم نباشی .  خوب می دانم که این روزها اصلا روز من و تو نیست ، چشمهای هردویمان همین را می گوید ؛ یعنی چشمهای تو فریاد می زند . . . چقدر با خودت کلنجار رفتی تا به روی خودت نیاری که تو اون دل مهربونت چی میگذره . مواظب خودت باش و ...

  "  ترو خدا ازم  نخواه که از حروف نام تو ساده بگذرم  " 

خودت می دونی نمی تونم  . . .

کسی که دست خودش نیست ؛ اگر هم نخواهد ترا دوست دارد  . . .

بنده حقیر پروردگار اسماعیل خانی



چهارشنبه 4 آذر 1388 | نظرات ()

اندیشه . . .

گفتم  :  بگو   . . .     سکوت کرد و رفت  .

                               و من هنوز گوش می کنم  . . .  بنده حقیر پروردگار اسماعیل خانی

............................................ 

پس از عرض سلام و ارادت همیشگی . . . و بر خلاف عقیده قبلی این بار راجع به موضوعی که سخت مرا به خودش مشغول کرده است می نویسم ...

می خواهم بگویم : باید بیندیشیم  .... اگر نیندیشیم چه کنیم  ؟؟؟

به ما فکر داده اند تا بیندیشیم ....  اگر نباید فکر کنیم ، به ما فکر نمی دادند ...

در دنیای غرب ؛ خدا را از راه فکر می شناسند و در عرفان و دنیای ما که ضرورتش فقط یکتا پرستی است  ؛ کوشش از راه فکر و کسب دانش درباره خدا از بین رفته و احتیاجی به آن نیست و فقط درک "وحدت" کلمه مهم است ...

من به خدائی که بسیاری از همین عرفا آنرا تا سر حد یک قهرمان افسانه ای ( بزرگ)  ولی کوچک کرده اند ، و خدائی که احساس می کنم فقط برای جلب نظر کودکان استفاده شده است ،اعتقاد ندارم  ...

عقیده من به خدائی است که از زمین و آسمان و افلاک و تمام طبیعت و تمام کائنات بزرگتر است و اسرار آمیز تر و مهربان و مهربان و مهربان  ...  خدائی که پر از اسرار است و "من " این اسرار را نمیتوانم درک کنم .

چیزی که باعث رنجش خاطر من می شود این است که اکثر عرفا و عالمان دینی معتقدند که ما پس از مرگ به سوی خدا باز می گردیم ...  ولی من می گویم ، مگر هم اکنون از خدا جدائیم  ؟؟؟

اعتقاد دارم تمام خلقت و تمام موجودات با خدا یک پیوندو  اتصال دائمی دارند ، وقبل و بعد از مرگ هیچ تفاوتی نمی کند ...تمام حرف من این است .

انسان بیش از زندگی است .

آنجا که هستی پایان می یابد ؛ او ادامه می دهد  ...

و این یعنی " فکر  " ...     25 آبان 88 

بقلم بنده حقیر پروردگار اسماعیل خانی

" کسی که یک نفس آسودگی ندید "

................

     گفتند جهان ما ؛ آیا به تو می سازد ؟      گفتم که نمی سازد ؛ گفتند که بر هم زن 

                                                                                                                      (کلیم کاشانی )

 



دوشنبه 25 آبان 1388 | نظرات ()

هشت هشت هشتاد و هشت

سلام به همه اونائی که اومدن و عاشق شدن و عاشق موندن و عاشق رفتن  . . .

تولد امام رضا (ع)  رو با همه عشق و ارادتم به اون حضرت به همه دوستانم تبریک می گم ...

حالا که بعد از چندین مدت ، قلم برداشته ام و خودم را برای نوشتن آماده کرده ام ، خدا شاهد است باز  هم سرگردانم که چه بنویسم ؟؟؟  اما چیزی که برایم خیلی مهم است ، تشکر قلبی از همه عزیزانی که در این مدت بعد از کنسرت ثانیه ای مرا رها نکردند و حتی با پیامهای پر از مهرشان همه دنیا را با عشق و محبت به من هدیه کردند . و عذرخواهی فراوان از اینکه  نتوانستم  از این همه محبتهای شما تشکر حتی زبانی داشته باشم ...

راستش از روزی که شعر گفته ام ، هیچوقت اهمیتی به آن نمی دادم   ، و اعتقادم این بوده که بعد از حافظ و سعدی و اساتید دیگر غلط است کسی اظهار وجود کند و به همین خاطر در بند جمع آوری اشعار خودم نبودم ، مگر در مواردی خاص که ، خاطره خاصی از شعری داشته باشم ... البته اعتقاد من بر این است که مملکتی را که دروغ و دزدی سرتاسر آنرا فرا گرفته است ، اگر دوباره سعدی و حافظ و فردوسی و دیگر بزرگان با این اخلاق مردم  در آن ظهور کنند حرفشان خریدار ندارد ، تا چه رسد به مزخرفات من و امثال من ... می تونم فقط  بگم  ؛

آنقدر یادم هست که چیزی یادم نیست  . . .

 

دوستت دارم

غزل آغاز شد ، شاید بدانی دوستت دارم

که حتی لااقل ، اینجا بخوانی دوستت دارم

ز دل برخاستم تا در غزلباران احساسم

نپنداری که من تنها زبانی دوستت دارم

و من در چشمهایت جرات پرواز می گیرم

زمینی هستم اما ، آسمانی دوستت دارم

ترا جان می فشانم گر هزاران بار جان گیرم

هزاران بار با هر جانفشانی  دوستت دارم

قسم بر لحظه اعدام بر رگبار مژگانت

به آن زخمی که بر دل می نشانی دوستت ارم

زدی آتش به جانم با کلامی آتشین اما

بدان من با همه آتش بجانی دوستت دارم

به عاشق ماندن و تنهائی و پژمردگی سوگند

که تو حتی اگر با من نمانی  دوستت دارم

غزل پایان گرفت و من در اینجا خوب می دانم

بدانی  یا ندانی  ، جاودانی دوست دارم     . . . .

 

" انتظار ما آدما برای رسیدن به فردا هیچ علتی جز مرگ نداره ، همه از مرگ می ترسن من از این زندگی سمج"

بنده حقیر پروردگار اسماعیل خانی

 



جمعه 8 آبان 1388 | نظرات ()

درد

بنام او که با فرستادن شمس به فریاد مولانا رسید

نمی دانم چرا بعضی ها تصور می کنند نامه را باید برای آنهائی که دورند نوشت ؟

مانده تا حالم آن جوری شود که بتوانم راستش را برایت بنویسم - اگر در لابه لای حرفهایم و یا رفتارهایم طعم خوشی را حس کردی بدان ناخواسته از دستم در رفته است ...

همه بارها و بارها به من می گویند ، چقدر عین هم و غمگین می نویسی اسماعیل ؟؟؟

یه خورده عوض کن ... لحنی ، لهجه ای ، دلیلی , موضوعی و  ... دلم می خواهد جوری فریاد بزنم که صدایم به گوش تمامشان برسد  . . .می خواهم بگویم  :

از پریشان نویسی من تعجب نکنید ... برای اینکه این محیط ناامن و آلوده من که در هر طرفش هزاران دروغ و ریا دیدم ، با من کاری کرد که دیگر این من مجسمه بدبختی و پریشان روزگار ، جز این پریشان نویسی کار دیگری از دستش ساخته نیست ...

با این حال دیروز یکی از دوستانم پیش من آمد و به زور مرا به دکتر برد . و صد البته از رفتن نزد دکتر حالم بدتر و خیالم پریشان تر شد .... چون از حرفهای محرمانه دکتر با دوستم چنین حس کردم که کار قلب و خونم خیلی خراب است  .  .  .

خوب چه بگویم  ؟؟؟   قلبی را که یک عمر پی در پی و بدون تامل در اون خون بریزی ، مگر تا کی دوام خواهد داشت ؟؟؟

امروز 4 روزی هست که حسابی تعطیلم و حوصله دست به قلم بردن را هم پیدا نکرده ام ... جسمم خیلی بی روح است و رمقی هم برایم باقی نمانده است  . . .

دیشب یکی از دوستانم به من گفت :  درود بر مردی که خم می شود و نمی افتد ....

یکی دیگر از دوستانم از دیدن عکس من خیلی خیلی اظهار تعجب کرده بود که چرا اینقدر زود ، شکسته و انگاری پیر شده ام ؟

می خواهم بگویم دوست عزیزم ... بسیار به جا بود تعجب کنید از اینکه چرا تا کنون زنده ام ؟؟؟

همین قدر می دانم هر کس دیگر به جای من بود ، حالا مدتها بود که اثری از وی نبود .

دوست خوبم می دانم خیلی دوست داری بدانی چرا پیر و شکسته شده ام ...

ولی  . . .                     

"  انگشت مزن بر دل کم حوصله من

بگذار بماند به دل من گله من   "

                                                         

دلتنگی های من تمامی ندارد و ممکن هم نیست بتوانم آنها را روی کاغذ بیاورم ...

" همان به که این نقل ناگفته ماند "

لازم است در همین جا و البته در همه جا عرض کنم ...  من هیچ نیستم و نمی خواهم در زندگانی چیزی از من بماند و یا مثلا بر سر زبان این و آن باشم ...  که

 "در کوی عشق نشان به ز بی  نشانی نیست "

خدا می داند و به راستی قسم می خورم که می خواهم حتی اسم من از سر زبانها افتاده و از خاطر همه فراموش شوم  . . .

. . . . .

من از هر طرف مورد ملامت و سرزنس هر باوجدان و بی وجدانی گشته ام ... اینجوری پیش برود حتی یک نفر دوست هم برای روز بیچارگی خودم نخواهم داشت ...

این روزها هر وقت به حال خودم می نگرم ... می بینم از من  "  دیوانه تر   "  بحق حق در عالم پیدا نمی شود .

گذشته از همه حرفها ، هیچوقت خودم نخواستم تا کسی بجز خودم بداند که بر من چه گذشته و میگذرد ...   اساسا زندگی پر از درد من یک معمائی است که مرگ من آنرا حل خواهد کرد . نقدا یعنی در این چند ماهه اخیر وضعیت روحی خودم طوری وخیم شده است ، که خودم از بیان آن شرم دارم .

به هر حال این مطالب را هم برای تهنیت و یا تسلیت نمی نویسم ... و شاید برای این نوشتم که تا به حال در دلم به سکوت مانده بود ...

"از درد سخن گفتن هیچگاه برایم بس نیست "

اما ...  این بار برایت از درد نمی نویسم  ...

بعضی واژه ها مثل درد کشیدنی است نه نوشتنی ..

کسی که تو هیچوقت فرق او و دیگران را حس نکردی   ...   بنده حقیر پروردگار اسماعیل خانی

و اینک در آرزوی هیچ آسایشی بجز آسایش خواب مرگ نیستم     ...



یکشنبه 19 مهر 1388 | نظرات ()

خدا .... مسجد ، خیابان

من در خیابان راه می روم  و به خدا فكر می كنم . . .

ولی در مسجد نماز نمی خوانم كه به كفشهایم فكر كنم . . .

 

یادداشتهای خصوصی"

بنده حقیر پروردگار اسماعیل خانی



چهارشنبه 15 مهر 1388 | نظرات ()

تشکرو قدردانی در شب بارانی و پائیز طلائی

دوستای خوبم سلام ...

اومدم چندتا تشکر جانانه داشته باشم از دوستان و عزیزانی که هم تو کنسرت تشریف آورده بودن  و هم بعد از کنسرت اومدن بخاطر من بیمارستان  .... واقعا ممنونم

بخصوص  دوست بسیار عزیزم   آقای مهندس رجبی  که احساس می کنم  ایشون خیلی  به گردن من حق داره و بنده واقعا از روی ایشان شرمنده هستم ... و دوست عزیزم خواننده خوب وطنمون آقای مجتبی کبیری که من و شرمنده کردن  و برادر بزرگم علی آقا که واقعا در قسمت رایانه و اتاق فرمان سنگ تموم گذاشتن   . . .   که همه بر این حرفم  گواهن . و سعید و مهدی و . . . .

باز هم ممنونم بخاطر نظرات بسیار خوبتون ////  تو برگه های یادداشتی که دوستان نظر داده بودن برای کنسرت , تمامی نظرات مثبت بود و همه  از اجرای برنامه و . . . . بسیار راضی بودن که  قلبا خدا رو شکر می کنم ////

جای خیلی ها  خالی

پروردگارا! تویی كه همه چیز به من داده ای. چیزی دیگر هم به من ببخش، قلبی قدرشناس و مهربان... نه فقط قدردانِ وقتی خشنودی اش فراهم می شود. چرا كه بركات هم ، روزهایی به چشم نمی آیند -  اما ضربان چنین قلبی همیشه ستایشگر توست...

              خدای من! چگونه چنان كه سزاوار تست، شكرت گزارم...

برای دیدن ادامه عکسها اینجا کلیک کنید

بنده حقیر پروردگار اسماغیل خانی



شنبه 11 مهر 1388 | نظرات ()

پیام تسلیت

رسم رفتن   ....

و این بار نوازنده چیره دست سنتور  و آهنگساز بزرگ  استاد زنده یاد

"پرویز مشکاتیان" 

در گذشت این  هنرمند بزرگ رو به همه هنرمندان و هنردوستان بخصوص موسیقی تسلیت می گم  /////

 

آه  که کسی نمی دونه داریم چه کسائی رو از دست میدیم  ...  ؟؟؟

یاد استاد بخیر

بنده حقیر پروردگار اسماعیل خانی



سه شنبه 31 شهریور 1388 | نظرات ()

رسیتال پیانو

سلام دوستای خوب هنرمندم  و . . .

 

رسیتال پیانو

 

اومدم به اطلاعتون برسونم تاریخ دوم  و سوم  مهرماه بنده رسیتال پیانو  دارم  به نام

شب بارانی در پائیز طلائی 

در سالن آمفی تئاتر کتابخانه امام خمینی قزوین ساعت 19 .

فروش بلیط :

فروشگاه سل دو ، میدان میر عماد.

آموزشگاه موسیقی ترانه عارف ، چهار راه خیام ساختمان حکیم .

و  ورودی سالن آمفی تئاتر  . . .

 



یکشنبه 22 شهریور 1388 | نظرات ()

از یادداشتهای خصوصی

سلام     . . .

 

 

اگر از حالم بخواهید ، همان است که بوده و هست   ... و تکرار لازم نیست .

روح و جسم و جانم غالبا در فشار و زحمت است   . . .  دلتنگ نباشید  .

هر روز صبح که از خواب بر می خیزم و خود را در آینه می بینم ، احساس می کنم  سالی بر من گذشته است ، و همیشه دیروز و پریروز برایم پارسال و پیرار سال است ...

اینجوری بگویم  :

سخت بی رنگ است در آئینه نقش روی من

سالها راه است  پنداری زمن  تا آینه "

در همه این مدت سعی کرده ام بیکار نباشم ... بزرگترین کاری که انجام داده ام این است که هنوز نمرده ام ؛ و این دشوارترین وظیفه ای بود که الحمدالله انجام داده ام .

به عقیده من  :

آنچه را که خیلی ها زیستن می نامند ، من دلیل خوبی برای مردن می دانم .

 

و چه بسیار کارها که نکرده ام  . . .

 به قول زنده یاد دکتر شریعتی "   مگر ثواب سیئاتی که کسی انجام نمی دهد ، از ثواب بسیاری حسنات که انجام می دهند بیشتر نیست  ؟؟؟ "

می خواهم بگویم . . .  "  نهی از منکر گاهی از امر به معروف هم ، بهتر- سنگین تر - ارجمند تر و زیباتر است . . .  "

 

" و من در آرزوی هیچ آسایشی به جز آسایش خواب مرگ نیستم 

بنده حقیر پروردگار اسماعیل خانی "



یکشنبه 15 شهریور 1388 | نظرات ()

حقیقت

سلام خدمت شما عزیزان بزرگوار....

 

زندگی یک هنرمند یک عمر شهادت است   . . .

 

می خواهم بگویم :

                        همیشه حق با برنده ها نیست  ،

                                       می شود در عین بازنده بودن ؛

                                                                 " سربلند بود "  .

قرار بود حقیقت را بگویم که گفتم   . . .

 سزای آنکه وفا کند , این باشد ؟؟؟

 

کسی که یک نفس آسودگی ندید . بنده حقیر پروردگار اسماعیل خانی



جمعه 13 شهریور 1388 | نظرات ()

برای حاصل اندیشه خدا ... آدم

سلام   . . . امروز اومدم این و بگم  و برم  //////

 

  آرامشی  برای بشر نیست در زمین  . . .

یا اینجوری بگم

 

بشر یک لکه ننگی است اندر صفحه  گیتی  . . . 

                                                          بقول ایرج میرزا

 

بنده حقیر پروردگار   اسماعیل خانی



جمعه 6 شهریور 1388 | نظرات ()

عاشقی

سلام  . . . شب همتون  بخیر

خواستم یه کار جدید براتون بزارم  ....  منتظر نظرتون هستم

 

 

هر که را مذهب نباشد عاشقی

می دهم فتوا که راهش کافریست

خون بگرید هر دلی بی گفت و گو

گر دکانش مثل من بی مشتریست  ...

بنده حقیر پروردگار  اسماعیل خانی



پنجشنبه 5 شهریور 1388 | نظرات ()



اسماعیل خانی
عضو کانون تخصصی آهنگسازان خانه موسیقی ایران

afshin_melodi@yahoo.com

اسماعیل خانی

دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388

از کلافگی . . .
چند خبر
برای باران ...
یه نامه . . .
اندیشه . . .
هشت هشت هشتاد و هشت
درد
خدا .... مسجد ، خیابان
تشکرو قدردانی در شب بارانی و پائیز طلائی
پیام تسلیت
رسیتال پیانو
از یادداشتهای خصوصی
حقیقت
برای حاصل اندیشه خدا ... آدم
عاشقی
درد دل با بچه های موسیقی
عکسهای من
سلام و احوالپرسی

خانه ترانه
قنوت
سعید دهدار
صنباد
علیرضا سلیمانی
خبرهای جدید موسیقی ایران
آموزشگاه آوای ایرج
رویا رادان
mihanblog
دل شیدا
گالری عکس یغما گلروئی
خبر ... خانه موسیقی ایران
خدای آواز ... حضرت ایرج
برای من یک پنجره کافیست
پرستو
سایه بون
نستعلیق
گاومیش
پائیز سرد ... بهار
افشین یداللهی
غمکده
نیما
ابوالفضل پورترابی . . گیل نگاه
کودک درون من
مهران مدیری
خلیل جوادی
حامد عسکری
هنرمندان نامی ایران
بهاره مکرم
بابک صحرائی
ترانه مکرم
مونا برزوئی
اهورا ایمان
مریم اسدی
بیژن مرتضوی
اسدااله ملک
معین
وبلاگ استاد گلپا
گروه هنری پارسه
معصومه شیخی

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

RSS 2.0