|
" به نام اون مهربونی که من و دیوونه تو کرد و تو رو دیوونه دیگری "
سلام نازنین دیروز و بی مهر امروز من
مزاحم شدم برای خداحافظی ... حالم شبیه اونائی که فقط خودشون از حال خودشون باخبرن ، و فقط خودشون تولد خودشون و می دونن و از این به بعد هم تصمیم به فراموشی اون گرفتن .
سلامی که امروز برات می نویسم ، رنگش خیلی فرق می کنه . یک سلام کم رنگ و چند نقطه چین . . . . ؟ اونم به علامت همه جوابهائی که می شد به من بدی و ندادی . به فرض که دوستم نداشتی ؛ لایقش نبودم !؟ و یا اینکه می خوای بگی " همینکه جوابی نمی دم ، خودش جوابیه " . و شاید این قانع کننده ترین دلیل دنیا باشه .
راستش دیگه نمی خوام اینبار بنویسم که تو چی بودی ؟ و چه کردی ؟ و تو هم هیچ اهمیتی به اون ندی و من هم به اهمیت ندادن تو ، اهمیت ندم و باز برات تکرار کنم ... تنها بودم و پر از یاد تو ... دیدم چه کسی بهتر از تو !!! باز برای تو بنوسم . . . تو هیچ سئوالی رو جواب نمیدی ! انگاری هیچی تو دلت نیست ... اینجوری معلوم نمیشه ، کی خسته ای ؛ کی حوصله نداری ؛ کی از مهربانی هات کم میشه و کی دلتنگی !!! می خوام خیلی رک و راست در این آخرین نوشته خودم که به دستت میرسه یا نمیرسه ، بهت بگم : هیچوقت مثل من نباش . یعنی خوشحالم که نیستی ... نگرانم ، مبادا که بشی . سخته !!! اما بزار همه فکر کنن مغروری تا شکستنی . مهم نیست ؛ به خوشبختی ات می ارزد ... من همه عشقها رو جدی گرفتم و برای هر کسی که دلمو لرزوند کلبه ای ساختم " حتی با حصیر " ... خیلی سخته تحمل این که دارم برات می نویسم . درد خیلی بدیه ، که هر چه بیشتر دنبالش بگردی اون و کمتر می یابی ... سخته تنهای تنها باشی ، بعد کسی از روی خواهش یا مهربانی یا . . . نگات کنه . بگذریم !!!
به خدا هر وقت در این مدت دردم بیشتر شد ؛ بیشتر دعا کردم ... شاید شنیده باشی که قدیمی ها گفته اند : " دعای دردمند ؛ زودتر مستجاب میشه " . دیوانگی هام سرریز شده .! مردم از بس بی دلیل ، بدون هیچ مسئله ای ، اینقدر با حرفام ترو اذیت کردم ... چه کنم ؟ شاید تو دلت نمی آد بزنی تو ذوقم و یا اصلا سرم داد بزنی و بگی که نمی خوام و یا نمیتونم این حرفها را بشنوم و تحمل کنم . گناه تو این وسط چیه ؟ نمی دونم !!! اما فقط بدون تا به حال این حرفها رو برای کسی ننوشته ام و فقط توئی که می شنوی .
به خدا تموم شدم ... دارم دیوونه میشم ... باورت میشه ؟؟؟
نوشته هات و اینقدر تو این روزها خوندم ؛ همش پر از لکه های گریه منه ... عجیب دلم گرفته ! کسی رو که حتی ثانیه ای فراموشش نکردم ، حالا مدتهاست فراموشم کرده ... " باور کن ؛ حالا خیلی دورتری از اون وقتائی که نبودی " . دلم عجیب برای فردا که نه ؛ برای " بی فردائی مان " شور می زنه . اما چه فایده ؟؟؟ اون اتفاقی که فکر می کنم نباید می افتاد ، حالا مدتهاست که افتاده و من و بی تو ، و تو رو با دیگری کرده ...
خیلی روز میشه که هیچ چیزی رو که ترو به یادم بیاره ، پاره نکردم ؛ تا چه برسه برات بنویسم . اما امشب بی جهت دلم هوای آزارهای ترو کرده ... هوای بدون پاسخ گذاشتن تموم نگاههای پر از عشق و حسرت و عاشقانمو ... هوای همه چیزات ! حتی نخواستن هات ... اینقدر از نخواستنهات گفتم که خودمم یادم رفته که تو خیلی چیزا رو هم می خواستی . مثل " رفتن و تنهائی من و هزارتای دیگه " .
بگذریم !!! واقعا خوش به حال تو ... چقدر کار خوبی می کنی که برات اصلا مهم نیست که وقتی نیستی من چه می کنم ؟ و از نظر تو اصلا معنائی نداره وقت رفتن ، حتی در قالب یک جمله ساده بگی " مراقب خودت باش " . حق با تست ؛ مگه دلتو از سر راه آوردی که بخوای نگرانش کنی ، زجرش بدی و یا اینقدر براش سخت گیری کنی ؟ این کار تو هم زیباست ؛ مثل همه کارات ...
می خوام دست از سرت بردارم ..! بزار هر کس هر جوری دوست داره فکر کنه . بزار فکر کنن ، تسلیم شدم و رفتم . می خوام بنویسم !!! دیگر ملالی نیست جز ؛ نداشتنت ، نخواستنت ، راندنت ، باختنت ، رفتنت ،نماندنت ، بدون مکث پاسخ منفی دادنت ، و ... _ ولی بدون من مثل تو فکر نمی کنم !!! گرچه پریشانی فکرم ، مدتها پیش به من آموخت که " دل برای بردن است " و اگر دلی را نبردند ، حتما جنسش خوب نیست ... " البته اینجا هیچ ربطی به قیمت ندارد " . چاره ای ندارم ، دوباره داریم به پائیز می رسیم ... دیگه پائیز و بهار و زمستان و ، همه را از یاد می برم . اومدم اینجا که مثلا کمی آرومتر بشم . ! . یک ذره هم آرام و قرار ندارم . به خدا بدجوری خاموش شدم . خیلی خودمو سرزنش کردم . به خدا پشیمانم ؛ عجیب خودمو گرفتار تو کردم .
خوش به حال دل بی دلواپست . الهی چشم به راه هیچ کسی نمونی . نگرانی درد بدیه !!!
" یک نگاه ، گاهی انسان و به جرم هیچ ، به اشد مجازات می رسونه "
حرفام ناتمومه . خودت بگو !!! چیزی رو که نمی دونی چه جوری شروع کردی ، چه جوری میشه تمومش کنی ؟؟؟ تا خود صبح هم حرف دارم برات بنویسم ... اما !؟! نوشتن زیادی ام چه فایده ؟ خودمم شک دارم تا آخر همه نوشته هامو بخونی ؟ چقدر حرص می خورم وقتی تصور می کنم نوشتمو ورق بزنی و هی ورق بزنی تا عین اونائی که دوست دارن بدونن ؛ آخر داستان یا رمان عاشقی چی میشه ؟ فقط صفحه آخر و بخونی ... تو کار خودم موندم !!! خودمم نمی دونم چرا چیزی رو که می دونم تو بعد از خوندن یا نخوندنش پارش می کنی ؛ اینقدر با دقت و تمیز می نویسم ؟ نمی دونم خوبه یا بد ؟ اما بارها گفتم " من مثل تو نیستم " . نمی شد هم به روت نیارم و هم برات ننویسم ! پس ترجیح دادم به روت نیارم اما برات بنویسم .
خلاصه که خلاصه اش کنم !!! ای کاش اون چشمای مهربونت یه کم هوای من و داشت ...
" بی انصاف " بدترین واژه ای که دلم می آد بهت بگم . خودت حالمو خوب می دونی ! باز بی خودی دارم حوصلتو سر می برم ... اما ترو خدا من و ببخش . این و هم نبخشیدی لااقل اصل کاری رو ببخش . . . به خدا ادب شدم ؛ تنبیه شدم ؛ به غلط کردن افتادم .
از بس نامه نوشتم و پاره کردم خسته شدم . این یکی رو نوشتم ، اما پارش نکردم که تو پارش کنی !!! و شاید اینجوری دست از سرت بردارم ...
نامه ام رو با غصه تموم می کنم و یه چیزی رو که مدتهاست تو دلم می گم ، اینبار برای تو هم می گم .
" هر وقت کلاغای قصه مادر بزرگا به خونشون رسیدن ؛ من و تو هم به هم می رسیم !!!
درسته ؛ یعنی هیچوقت !!! " .
نرنجم که با دیگری خو کنی
تو با من چه کردی که با او کنی ؟
.....
باشد که هیچ اشک اندوهی بر تن خفته در خاکم فرود نیاید .
بنده حقیر پروردگار اسماعیل خانی
|