|
بنام او که با فرستادن شمس به فریاد مولانا رسید
نمی دانم چرا بعضی ها تصور می کنند نامه را باید برای آنهائی که دورند نوشت ؟
مانده تا حالم آن جوری شود که بتوانم راستش را برایت بنویسم - اگر در لابه لای حرفهایم و یا رفتارهایم طعم خوشی را حس کردی بدان ناخواسته از دستم در رفته است ...
همه بارها و بارها به من می گویند ، چقدر عین هم و غمگین می نویسی اسماعیل ؟؟؟
یه خورده عوض کن ... لحنی ، لهجه ای ، دلیلی , موضوعی و ... دلم می خواهد جوری فریاد بزنم که صدایم به گوش تمامشان برسد . . .می خواهم بگویم :
از پریشان نویسی من تعجب نکنید ... برای اینکه این محیط ناامن و آلوده من که در هر طرفش هزاران دروغ و ریا دیدم ، با من کاری کرد که دیگر این من مجسمه بدبختی و پریشان روزگار ، جز این پریشان نویسی کار دیگری از دستش ساخته نیست ...
با این حال دیروز یکی از دوستانم پیش من آمد و به زور مرا به دکتر برد . و صد البته از رفتن نزد دکتر حالم بدتر و خیالم پریشان تر شد .... چون از حرفهای محرمانه دکتر با دوستم چنین حس کردم که کار قلب و خونم خیلی خراب است . . .
خوب چه بگویم ؟؟؟ قلبی را که یک عمر پی در پی و بدون تامل در اون خون بریزی ، مگر تا کی دوام خواهد داشت ؟؟؟
امروز 4 روزی هست که حسابی تعطیلم و حوصله دست به قلم بردن را هم پیدا نکرده ام ... جسمم خیلی بی روح است و رمقی هم برایم باقی نمانده است . . .
دیشب یکی از دوستانم به من گفت : درود بر مردی که خم می شود و نمی افتد ....
یکی دیگر از دوستانم از دیدن عکس من خیلی خیلی اظهار تعجب کرده بود که چرا اینقدر زود ، شکسته و انگاری پیر شده ام ؟
می خواهم بگویم دوست عزیزم ... بسیار به جا بود تعجب کنید از اینکه چرا تا کنون زنده ام ؟؟؟
همین قدر می دانم هر کس دیگر به جای من بود ، حالا مدتها بود که اثری از وی نبود .
دوست خوبم می دانم خیلی دوست داری بدانی چرا پیر و شکسته شده ام ...
ولی . . .
" انگشت مزن بر دل کم حوصله من
بگذار بماند به دل من گله من "
دلتنگی های من تمامی ندارد و ممکن هم نیست بتوانم آنها را روی کاغذ بیاورم ...
" همان به که این نقل ناگفته ماند "
لازم است در همین جا و البته در همه جا عرض کنم ... من هیچ نیستم و نمی خواهم در زندگانی چیزی از من بماند و یا مثلا بر سر زبان این و آن باشم ... که
"در کوی عشق نشان به ز بی نشانی نیست "
خدا می داند و به راستی قسم می خورم که می خواهم حتی اسم من از سر زبانها افتاده و از خاطر همه فراموش شوم . . .
. . . . .
من از هر طرف مورد ملامت و سرزنس هر باوجدان و بی وجدانی گشته ام ... اینجوری پیش برود حتی یک نفر دوست هم برای روز بیچارگی خودم نخواهم داشت ...
این روزها هر وقت به حال خودم می نگرم ... می بینم از من " دیوانه تر " بحق حق در عالم پیدا نمی شود .
گذشته از همه حرفها ، هیچوقت خودم نخواستم تا کسی بجز خودم بداند که بر من چه گذشته و میگذرد ... اساسا زندگی پر از درد من یک معمائی است که مرگ من آنرا حل خواهد کرد . نقدا یعنی در این چند ماهه اخیر وضعیت روحی خودم طوری وخیم شده است ، که خودم از بیان آن شرم دارم .
به هر حال این مطالب را هم برای تهنیت و یا تسلیت نمی نویسم ... و شاید برای این نوشتم که تا به حال در دلم به سکوت مانده بود ...
"از درد سخن گفتن هیچگاه برایم بس نیست "
اما ... این بار برایت از درد نمی نویسم ...
بعضی واژه ها مثل درد کشیدنی است نه نوشتنی ..
کسی که تو هیچوقت فرق او و دیگران را حس نکردی ... بنده حقیر پروردگار اسماعیل خانی
و اینک در آرزوی هیچ آسایشی بجز آسایش خواب مرگ نیستم ...
|